معرفی وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم/سلام((تصویر وبلاگ: کتاب راز درمان نوشته عبدالله احمدیه)) درابتدا روی عنوان اصلی وبلاگ کلیک نمائید تا تمامی مطالب وبلاگ در دسترس شما قرار گیرند///با تشکر از بازدید شما دوست عزیز ///محمدرضارضائی موسی آبادی///نودکیلومتری جنوب شهراصفهان دراستان اصفهان //التماس دعا//
صفحه ها
دسته
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 22307
تعداد نوشته ها : 46
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
حمید رضا علیخانی



    مطالب زیر برگرفته از نرم افزار :....

     طب اسلامی نور1/5           است   .......



خلاصة التجارب ؛ متن ؛ ص166


 

     خلاصة التجارب ؛ متن ؛ ص166

و امّا امراض دماغى و اسباب و علامات و معالجات آنها

                    صداع            31 صفحه 

                 ---------------------------------------------------

    صداع‏

یعنى در سر بدانکه هر دردى را سبب آن یا سوء المزاجى بود ساذج و یا مادى و یا تفرق اتصالى در عضو یا هر دو با همدگر چنانچه در اورام واقعست و درد اعضا ادراک کردن آنهاست منافى را از ان جهت که منافى‏ست و دریابنده آن یا عصب بود یا اعضاى که عصب جزو آنست و هیچ سوء المزاج رطب مولم نباشد جهت آنکه رطوبت کیفیت انفعالیه است و در ایلام فعل ماند و خشکى نیز کیفیت انفعالیه است لیکن چون درهم کشنده است از تکاثفى که در عضو از ان مى‏شود تفرق اتصال که موجب الم‏ست پدید مى‏آید و سبب مطلق صداعى گاهى تغیر احوال اجزاى سر بود فقط و گاهى با تغیر احوال اعضاى که مشارکتى دارند با دماغ و صداع گاهى مرض بود و گاهى عرض آنچه‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 167

بیان کرده مى‏شود صداعیست که مرض بود و این بحسب طبائع و اسباب و اوضاع منقسم بود باصناف مختلفه‏

امّا بعد صداع گرم بیماده‏

سبب سابق آن حرارت آفتاب بود که بر سر و روى تابد با حرارت آتش و یا حرارت گرمابه یا سخن گفتن بسیار و یا چیزى بآواز بلند خوان و یا بوى چیزى گرم و تیز یا خوردن طعام گرم یا تاخیر طعام از وقت عادت‏ علامت‏ آن کم خوابیست و بودن درد بیکرانى سرد خشکى چشم و رقت بول و زیاده شدن ازین اسباب مذکوره‏ علاج‏ آن حذر کردنست از اسباب مذکوره و کوبیدن صندل و گلاب بر کاه‏گل کهنه ریخته و عرق مشک بید و بنفشه تازه و نیلوفر و طلا کردن سرکه و گلاب و روغن گل بهم آمیخته یا با روغن بنفشه بادام یا با روغن نیلوفر بر سر آنجا که درد بیشتر محسوس گردد و بوئیدن لخلخه سرکه و آب گشنیز و عرق مشک بید و تضمید کردن کوفته برگ بید و برگ ابى و برگ کوک و برگ رز و عنب الثعلب بگلاب و سرکه و روغن گل سرشته هر ساعت یعنى چون گرم شود دیگر خنک برنهند و باید که آنچه از خنکیها بر سر مى‏نهند بر پیش سر نهند که مقدم دماغ است و از پس سردرد آورند که باعصاب حرکت مضرت نرسد و بعد سه روز که مرض اندر انحطاط افتد روغن بابونه اضافه کنند و خنکیها جز بمقدار حاجت بکار ندارند و آنجا که خواب کم باشد که از ضماد و طلا دور دارند و روغن بزر کاهو یا خشخاش اضافه کنند و در علاج صداعى که از حرارت آفتاب افتد سرعت باید نمود که از تاخیر عسیر گردد و باشد که تجارهاى بسیار بجنباند و بجانب دماغ برآورد و بدین سبب از علاج آن از استفراغها گریز نیست و آب نیک سرد و شربتهاى خنک چون پست چون با شکر و اسپغول اندر جلاب خام و آب انار و مزوره‏ها چون افشله و مزوره غوره و امثال آن از ترشیهاى مقوى و قلیه خیار و کدو و ریواج و سنبوسه از اسفناج و کوک و امثال آن همه صداع گرم را نافع آید و نطولهاى خنک و منوم مفید بود و حنا به آب کاسنى سرشته بر سر بستن بسى مفید آید

اما صداع‏خونى‏

سبب سابق آن اشتداد حرارت دم و صعود بخارات آن بود بدماغ‏ علامت‏ آن گرانى سر و چشم و اندامها بود و ماندگى یافتن بى‏سببى از تعبها و ریاضها و غنودن بسیار و شیرینى طعم دهان و میل خواب و سرخى چشم و پرى رگهاى چشم و غیره و خاریدن بایگاه فصد و حجامت و اشتداد بعد غذا و شیرینى‏ علاج‏ آن مبادرت بود و بفصد قیفال یا اکحل و یا بشرط اذن و یا زدن رگ پیشانى و بعد از ان اگر حاجت باشد تنقیه بهلیلجات و امثال آن کردن و غذا و شربت و ضماد و طلا بدستور سابق بکار داشتن و اگر تسکین نیابد فصد صافن کردن و بر ساق حجامت کردن‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 168

و محجمه آتش نهادن و بشیافى خنک گاهى شکم او فرود آوردن نافع بود و بوئیدن کافور عظیم نافع آید حقنهاى معتدل‏

اما صداع صفراوى‏

سبب سابق آن بردن آمدن بخارات صفراوى بود بدماغ‏ علامت‏ تشنگى بود و تلخى دهان و درشتى زبان و بیخوابى و نبض سریع داشتند و بعد استعمال گرمیها علاج‏ آن تلئین صفرا بود بچهار شربت مقوى بسناد و مطبوخ فواکه و نقوع آنها و نعوق خیار شنبر و امثال آن و غذا و شربتهاى خنک و نطول و شموم لخلخات سرد و طلا و ضماد مذکور جمله مفید بود و در مواضع خنک و تر مقام کردن و خواب بسى نافع آید و بشیاف مقشر شکم فرود آوردن و قراصیا و اقال در غرو ریخته و سبب و بهى منجوش و انارین دادن مفید بود و آنجا که حاجت آید که بخار از دماغ بازدارند گشنیز خشک و بنفشه و گل سرخ برابر کوفته و با شکر آمیخته بامداد و شبانگاه دو درم باب سرو بدهند اما

سرو بى‏ماده‏

سبب سابق آن از مقابل معلوم گردد علامت‏ آن سپیدى و رقیقى بول بود و عدم گرانى در سر و نبودن مخاط و باشد که اندیشهاى فاسد کند از جنس رعونت و زیاده شدن از چیزهاى سردى‏فزاى‏ علاج‏ آن تدهین سر است بروغن سد آب گرم کرده و بسیار بود که همین کفایت باشد و اگر بزیادتى تسخین حاجت آید روغن فرسلون با دهن راحه اضافه کنند و تکمیله بنک و کاورس با نخاله نیکو آید و بوى مشک و مرزنجوش و برنج و غیره و امثال آن عظیم مفید آید و سرکه بر خاکستر گرم ریختن و بر سر طلا کردن نافع آید بغایت و هواى گرم و آفتاب او را موافق بود که اگر خلط در بدن کم باشد و شراب اسطخودوس تنها و با شراب لیمو دادن نافع باشد و غذا نخودآب که دارچینى و زعفران و زیره و زنجبیل و پیاز و گشنیز در ان باشد گرم خوردن و نان و عسل و باقلا آب عسل و کاجى عسل و اشهاى کم ترشى که سیر و یا گندنا یا حلتیت در ان باشد مناسب بود و نطول طبیخ بابونه و اکلیل الملک و مرزنجوش و پوست و خشخاش و اسطخودوس و ضماد جرم اینها مانع بود و شمومى که از سیب سازند میان آن بافیون و مرفیون و عنبر و مشک و گلاب مطیب کرده بر آتش بخور کردن همواره عظیم مفید بود و طلاى روغن زنبق که اندک قرنفل و جندوران باشد و طلاى جند تنها بسى نافع باشد و همچنین طلاى سرکه و لاله سرخ بدان سرشته و طلاى یوش دربندى و آنجا که بسیار سرما زده باشد ملاحظه نیک باید کرد و غذا کمتر دادن و طبع را نرم داشتن بشیاف صابون و خوردن گلقند و گلبین و طعامهاى نرم و گرم و در مقام گرم بودن و تکمید بنک و ریزه کردن و از هواى‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 169

و آب سرد و از اجماع و حرکتهاى متعب بدنى و نفسانى حذر کردن‏

اما صداع بلغمى‏

سبب سابق آن بر رفتن بخارات بلغمى بود بدماغ‏ علامت‏ آن گرانى سر و چشم است و کسلانى و بسیار خفتن و نرمى و هموارى صداع و اشتداد بعد خوردن و استعمال سردیها و تریها پالودن از بینى و بسیارى آب دهان و سپیدى و غلیظى بول و تفاوت و بطوى نبض و باشد که از جهت درد لختى بخار خون بانجا کشید باشد و رنگ چشم و روى را سرخ ساخته‏ علاج‏ آن نضج و استفراغ بلغم بود بحب چیپال و هربى و امثال آن و بحقنه و شیاف صابون و اشباه اینها و غرغره و عطسه آوردن و روغنهاى گرم مذکور بر سر طلا کردن و در گوش و بینى چکانیدن و سائر تدابیر همانست که در صداع سرد ماده گفته شده باشد که بمشارکت معده افتد و غشیان و آروغ ترش بدان گواهى دهد و قى بسى آن را نافع آید خصوصا که بعد طعام بلغم‏انگیز و آب سرد غلبه افتاده باشد و اگر بدینها زائل نشود دمل بندند و بسیار باشد که آواز باطل شود و آن هنگام آب گرم بسیار بر سر باید ریخت و روغن گرم یا لفظ سیاه بگوش اندر چکانیدن و بجاى آب عسل آب و شویت آب که بعسل چاشنى کرده باشند دادن و طعامهاى نرم و گرم از مذکورات بکار داشتن‏

اما صداع سوداوى‏

سبب سابق بر رفتن بخارات سوداوى بود بدماغ‏ علامت‏ آن وسواس و کم‏خوابى و تیرگى چشم و رنگ و روى باشد و گرانى سر اینجا کمتر از بلغمى بود و اشتهاى طعام بیشتر باشد و مزاج و تدبیرهاى گذشته بران گواهى دهد و از چیزهاى خشکى‏فزا بیشتر بود علاج‏ آن نضج و استفراغ سوداست بحب حجر ارمنى و دهنه و هلیلجات و فاوس خیار شنبر و امثال آن و ترطیب دماغ و تدبیر خواب کردن و سائر تدابیر که در صداع سرد ماده گفته شد مرعى باید داشت‏

و امّا صداع خشک بى‏ماده‏

سبب سابق و لاحق آن از تقریرات سابقه فهم شد علامت‏ آن خشکى بینى و چشم و ملمس بود و میل انزواى و نفرت از گفتگوى و کم‏خوابى و خیالات سوداوى و تشنگى با ناخوشى از طعم آب و زیاده شدن از چیزهاى خشکى‏فزا علاج‏ آن ترطیب دماغ بچیزى ترى‏فزا از هوا و غذا و اشربه و دوا و تعطیلات و غیرها و بالجمله تراشه کدو و خیار کوفته با روغن بنفشه ضماد کردن مفید بود و حمام فاتر و ترنج بمبالغه عظیم مفید آید و طلاى شیر خام خر و بز و آدمى بسى نیکو بود و غذاى چرب و نرم معتدل و شیرینیهاى بنفشه و نیلوفرى و هندوانه خربزه شیرین و انار شیرین نافع آید و نطولهاى خشک کننده و ملعب نیکو باشد و از استفراغات و تحلیلات و تعبها حذر واجب بود

خلاصة التجارب، متن، ص: 170

اینست فى الجمله بیان علاج صداعهاى ساده و مالوى مفرده و علاج مرکبات هم ازینجا مفهوم گردد

اما صداع اعیائى‏

سبب آن سبب اعیاها بود و ماندگى عصبها و عضلها و دماغ از کثرت ملاحظها و فکرها و بسیارى اعتمادى بر اعصاب و عضلات کردن در خواب و غیره بیشتر افتد علامت آن آنست که درو بر وجه و در اعیا بود و از اندک ریاضت متعب و خوردن چیز گرم و خشک بیشتر بود علاج‏ آن علاج اعیا بود لیکن لختى این علاج سبکتر بود از علاج اعیاها و مالیدن رگهاى گردن و تدهین بغایت نافع آید و رگ خواب که در گردن‏ست و بعضى آن را رگ پخته گویند گرفتن آهسته چنانکه صاحب آن قدرى بیهوش شود آهسته‏آهسته مالیدن دوست بازداشتن نافع بود بغایت و بسیار را دیدم که بدین علاج صحت یافتند فى الساعة

اما صداعى که باد غلیظ خیزد

بجهت تمدد و تفرق اتصال و باشد که کیفیت رویه با آن باشد علامت آن‏ آنست که رگهاى گردن و سر منتفخ گردد و درد ضعف باشد بیگرانى و خلنده و گردان باشد از جاى بجاى و تمددى اندر قعر چشم مى‏بود و بسیار باشد که با طنین و دوى و دوار و سدر (سهر) و ضربان باشد و آنجا که بمشارکت معده بود درد از میان سر که یافوخ‏ست آغاز کند و باشد که تا قفا و حلقوم و ما بین کتفین فرود آید و قصور احوال معده بدان گواهى دهد و همچنین زیاده شدن از خوردن و چیزهاى نفاخ و غلیظ علاج‏ آن نخست تنقیه معده است با طریفلات و مسهل رب هلیله و تنقیه دماغ بمطبوخ افتیمون و اسطوخدس و احتقان بدواهاى محلل چون طبخ بابونه و شبت و روغن کرچک بهم آمیخته و بعد استفراغ تقویت دماغ و تحلیل بخار آن ببوئیدن شونیز و مرزنجوش و جند بیدستر و مشک و بخور بادیان و منع بخار از دماغ بخوردن گشنیز خشک با شکر سوده و سیب و بهى و امرود و زغرور و سماق و طعام پرگشنیز و زیره و بشد اطراف و بعد شد سخت گشادن و در آب گرم نهادن و استحمام هر بامداد بر ناشتا نمودن و روغن بادام تلخ اندر گوش و بینى چکانیدن مفید بود و سعوف مقوى و حافظ الصحة و معجون مشک و اشتباه آن بغایت نافع بود و بعد از طعام لطیف و مالیدن و خوردن جندبیدستر درینباب آیتى‏ست‏

اما صداع که از دکاى حس دماغ افتد

بجهت سرعت ادراک موذى از آنچه بآن کیفیت منافیه باشد و اکثر قلیل بود علامت آن منفجر شدن مریض و زیاده شدن آن مرض بود از بویهاى قوى و زود دریافتن بویهاى ضعیف و آمدن غشیان از هر بوى ناخوش‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 171

و چون بى‏بخار غشى در صباحها و در وقت تاخیر غذا ز وقت افتد بیشتر گردد و در طول الم کم گردد علاج‏

آن استعمال غذاهاى غلیظ بود مثل کله پاچه و هریسه و اشباه آن و تحذیر حس بخورانیدن و ضماد کردن محذرات از خشخاشیات و اشباه آن و حب الشفا درین آیتى‏ست و گفته‏اند که شراب نیلوفر و گوشت ترنج نافع‏ست‏

اما صداع که از ضعف دماغ خیزد

بجهت قبول موذى و عدم رفع آن بر وجه لائق علامت آن فتور حواس و بلادت بود فى الجمله و زیاده شدن در خلو معده و در طول الم‏ علاج‏ آن تعدیل مزاج دماغ و تقویت آن بود بشمومات و بخورات که در دیگر صداعها مذکور شد و اگر بروغنى مقوى سر را چرب کنند و قرنفل سوده بر بالاى روغن بر پیش سر بپاشند تقویت نیکو حاصل شود و سر غالب بر بخار قلیه یوتى داشتن عظیم نافع آید علاج‏ بگیرند جگر بند گوسفند و قلیه کنند و پیاز و گشنیز و زیره در اندک آبى بپزند چون شود و آب کم شود روغن گوسفند اندکى برافگند و به پیاز و دیگر بار با گشنیز و زیره مجدد آن را سرخ کنند و در آخر اندک زعفران و مشک درافگند و همچنان با دیگ در پیش روى نهند و جامه بر سر و بر دیگ پوشانند چنانچه هواى بیرون دخل نکنند و سر دیگ براندازند و چندان مکث کنند که عرق بسیار از وى برود و چند لقمه از ان بقدر اشتها هم بخورد و هرگاه سخت به تنگ آید بردارند و هرگاه که خواهند مکرر کنند و همان را نیز گرم ساخته استعمال توان کرد در یک روز و تقویت دماغ بوجوه دیگر بتقریب معلوم گردد ان شاء اللّه تعالى‏

اما صداع که از افراط جماع افتد

بجهت حدوث یبس و با صعود بخارات بدماغ از حرکت جماع وقتى‏که بدان پاک نباشد علامت‏

آن وقوع سبب مذکور بود و باقى علامات یبسى و اعیائى‏ علاج‏ آن رخت و اسایش و غذاهاى مرطب و دلک معتدل و غسل به آب سرد بود و علاج یبسى و اعیائى و چرب کردن گردها و نداکیر و خصیها عظیم نافع آید به پیه و موم و هیچ و دوا و غذاى گرم و نیز نشاید بکار داشتن و چیزهاى خالى از فواکه و غیره همه مضر بود و چیزهاى فى الجمله معزى و معتدل و میوه‏هاى مقوى جگر و دل و گرده بسیار مفید آید

اما صداع که از خمار خیزد

بجهت صعود بخارات فضلات خمر بدماغ‏ علامت‏ آن وجود بقیه آثار خمر و نتن آن بود علاج‏ آن تسکین بخار بود جوامص فواکه و غیرها و تلئین طبیعت بنقوعات خنک و حامض بعد تقویت دماغ بتدهین بروغن گل و آنجا که امتلا کم بود و اشتها صادق پدید آید ضروره که صداع گرم گفته شد مفید باشد و ترشیهاى تیز چون سرکه و ابکامه مضر بود

خلاصة التجارب، متن، ص: 172

و قى در اول مفید باشد بغایت و در اواخر خواب و استحمام فاتر ممتد و اللّه اعلم‏

اما صداع که بمشارکت عضو دیگر افتد

بجهت مشارکتى که آن عضو را با دماغ بود الم آن را دریابد یا بخارات رویه از ان بدماغ برآید علامت‏ آن تقدم قصور احوال عضو مشرک بود اما آنچه بشرکت معده بود علامت و علاج آن فى الجمله معلوم شد در ریحى و آنچه بشرکت جگر بود درد بجانب یمین مائل بود و آنچه بشرکت سپرز باشد درد بجانب چپ مائل باشد و آنچه بشرکت گرده باشد درد بقفا مائل بود و آنچه بشرکت مراق بود درد بر حاق یافوخ باشد بواسطه محاذات این اعضا با این مواضع‏ علاج‏ آن تقویت دماغ بود و اصلاح آن اعضا بدانچه در علاج امراض آنها مذکور خواهد شد ان شاء اللّه تعالى‏

اما صداع که از کرم و غیره افتد

بجهت برآمدن بخارات از آنها بدماغ‏ علامت‏ آن ظهور علامات کرم بود و زیاده شد بوقت گرسنگى و کم شدن بوقت سیرى دیدى و پریشانى خواب و زردى و سفیدى رنگ و اختلاف لین و سختى و بدبوى براز علاج‏

آن تدبیر کرم بود بدانچه در محلش مذکور گردد و تقویت دماغ و منع بخار و چون جامع درین باب اطریفل گشنیزى بود پیوسته مزیدن گشنیز خشک و سفوف دارچینى و قند و گشنیز خشک سوده هم نافع آید و گشنیز بسیار در طعام ریخته خوردن و تخم بلیزک (پنیرک) و درمنه ترکى با مویز سیاه و ناردان کوفته بر ناشتا خوردن و حافظ الصحة هم درین باب عظیم مفید بود

اما صداع که از کرم دماغ خیزد

و آن در مقدم دماغ متولد گردد و بحرکات اعصاب را بخالد و بخارات بد نیز از ان حادث شود علامت‏ آن آمدن بوى بدبو از بینى و احساس حرکت چیزى در مقدم دماغ و بودن خارشى و گرانى در ان موضع و زیاده شدن درد در حرکات و جوع‏ علاج‏ آن استفراغ بلغم بود که ماده گرم است بعده تنقیه دماغ کردن بسعوطها و قطورها مثل راسن و زنجبیل فقط فلفل فقط و عصیر و برگ شفتالو و طبیخ ترمسس و سکنجبین با طبیخ درمنه ترکى و اگر نخست آب گشنیز مى‏چکانند و بعد ساعتى دیگر دواها که ذکر کردیم بکار دارند بهتر بود جهت آنکه کرم از بوى گشنیز سست شود و از دارو نتواند گریخت و تدبیرهاى گرمى و خشکى‏فزا مناسب بود و آنجا که از وجع حرارتى باشد تدبیرات خشکى و سردى‏فزا مناسب بود و استعمال محذرات از داخل و خارج نافع بود

اما بیضه و خوده‏

این هر دوا هم یک نوع صداعى بارد و مزمن بود که بعد از امراض افتد سبب‏ آن اکثر ضعف دماغ بود و قبول او اخلاط ردیه بارده را

خلاصة التجارب، متن، ص: 173

و گاهى عرض اورام دماغى نیز واقع شود این قسم خارج مبحث بود علامت‏ آن آنست که تمامى سر را درد فرا رسیده باشد و بدین جهت بکلاه خود موسوم بود و بادنى سیبى از حرکات و غیرها زیاده گردد و از روشنائى و سخن گفتن متنفر بود و تاریکى و تنهائى و به پشت باز افتان دوست دارد و آنجا که ماده در پردهاى دماغ بود درد بچشمها فرود آید و آنجا که ماده در پرده بیرونى مجلل قحف بود احساس آن در خارج توان کرد و لمس کردن درد زیاده کند علاج‏ آن تیزاب کارى‏ست تمام سر را بعد تراشیدن به تیزاب نیم نرم و بعد از ان بنفط و موم چرب کردن و زنجبیل نرم سائیده با قرنفل در آب کاجى واریخته طلا کردن گرم بر تمام سر و گرم نگاه داشتن عظیم نافع آید و تنقیه و تلئین و غذاب و شربت و تنظیل و تدهین که در صداع بلغمى گفته شد جمله آنجا نافع آید و تکمید ریگ ریزه بغایت مفید بود و شراب شرین بعد طعام مناسب باشد و آب سرد و هرچه سرد بود عظیم مضر باشد و نقل بهواى گرم مفید آید و تقویت دماغ بقلیه پوتى مذکور و اشباه آن و تقویت معده بمقویات واجب بود و مداومت حافظ الصحة و حب الشفا بمرتبه تحذیر عظیم مفید بود و گفته‏اند که بر حنا بر سر بستن شبها نافع آید بغایت بتخصیص بعد مالیدن حجر مصرى‏

و امّا شقیقه‏

این درد نیم سر بود سبب‏ این همانست که در بیضه گفته شد لیکن اینجا ضعف در یک شق بود و ماده این اکثر در عضلات صدغ و پیشانى بود از باد غلیظ و خلط گرم و خلط سرد جمله افتد علامت‏ این بودن در دست در یک شقیقه و گاه بود که بنوبت بازآید و گاهى درد آن بمرتبه رسد که لمس نتوان‏ علاج‏ آن همچو علاج خوده بود بتخصیص آنجا که کهنه شده باشد و در اوائل که از ماده گرم افتاده باشد و علامت غلبه خون ظاهر بود و رگ پیشانى و رگ بینى و گوش زدن نیکو بود و محذرات دادن مبالغة و رادعهاى محلل بکار داشتن چون آب گشنیز تر با آب عنب الثعلب آمیخته تنها و یا با سرکه و روغن خلط کرده و تیزاب جامع النفع بود درین باب و قبل آمدن نوبت آن استفراغ بسى مفید بود بعد از ان تقویت دماغ و اگر مزمن شود پل باید بست تا علت انتشار پدید نیاید و گویند موم روغن زراریحى مالیدن چندانکه آبله کند موضع درد و همچنین خردلیات و اشباه آن از مفرحات نافع بود و بعد از تقریح تدهین بمصلحات واجب بود باید دانست‏ که تدبیرى که عام بود نفع آن در جمله صداعها پاشویه بود بمحلات جاذب چون طبیخ بابونه و اکلیل و پودنه و خطمى و نطرون و نخاله و برگ بید و مالیدن تیزاب نرم بر سر و نیز بر کفهاى پاى و دست و بستن اطراف محکم و بعد گشادن در آب گرم نهادن و محجمه آتش بر ساقها نهادن‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 174

و خواب کردن و طعام خفیف و کم خوردن و آب با گلاب آمیخته بمناصفه خوردن کم‏کم و نیم سرد بلکه ترک آب و اقتصار بر گلاب و نار المسى و جلاب قند و گلاب و تخم ریحان یا عسل آب یا شویت آب یا هندوانه یا خربزه شیرین بتخصیص باباشیخى و بوئیدن جندبیدستر و تلئین طبیعت بملینات و شیاف و حقنه معتدل و طلا کردن چیزهاى مقوى بر سر خواه گرم و خواه سرد و همچنین روغنها مگر آنجا که با صداع نزله باشد که آنجا روغن دور باید داشت بلکه هرچه ترى فزاید و تکمید بسى نیکو و ترک ترشى در اکثر صداعها اولى بود بعضى مردمان باشند که چون اندک طعامى صفراوى خوردند یا فعل گرمى‏فزا کردند فى الساعة ایشان را صداع پیدا مى‏آید چون اندک ترشى خوردند فى الحال تسکین مى‏یابد و حذر از بویهاى گرم و عطر چون زعفران و سلیخه و قسط و حماما و اشباه اینها از افاویه در اکثر صداعها لازم بود و همچنین از طعامهاى بخارانگیزد و شرط اذن و رگ پیشانى نافع آید در جمله و همچنین مالیدن اعصاب و عضلات کردن و دوشها و بسیار را دیدم که بهمین صحت یافتند با وجود صعبى صداع‏ دیدم‏ شخصى را که صداعى صعب و مزمن داشت و درد در میان سر نزدیک یافوخ بیشتر بود و بسى اطبا علاج کردند مفید بود حکیمى هندى فرمود که ضفدع را گرفتند و بحوالى و در شکم را سوراخ بسیار کردند و بر میان سر او تراشیده بستند چنانچه شکم آن بر میان او بود گذاشتند ساعتى وزع ورم کرد آن را برداشتند و دیگر همچنین بستند چون پنج عدد بستند صحت یافت و چند جاى دیگر هم آزمودیم نافع بود دیدم‏ شخصى را که او بسیار صداع شدى و اگر یکدو روز بتدابیر نیک شدى باز پیدا کردى و چند سال چنین بود یکى فرمود که در حمام رود و زرده تخم‏مرغ را بر روى کیسه حمام ریزد خام و سوراخ گوش بران نهاده خواب کند و یا همچنان بدارد چندانکه گوش او تمام آن را جذب کند بعد از ان بر جانب دیگر خسپد و زرده دیگر بگوش دیگر جذب کند همچنین کرد صحت یافت و در شقیقه نیز از جانب درد تجربه کردیم نافع بود دیدم‏ شخصى که درد سر عظیم داشت و در هرچند وقت او را پدید آمدى و مدتها نگاه شتى و بسى مضطرب ساختى او را هیچ طلا و نطول و دوا و غذا نافع نیامدى شخصى مجرب فرمود که دو فتیله بزرگ ساختند و بر سر نزد شقیقه او نهادند و تاسمه محکم بران گردانند و بر سر او بستند سخت ساعتى را تسکین یافت و هرگاه پدید آمدى همین نوع علاج کردى چند جاى دیگر هم بتجربه پیوست و بسیار باشد که صداع مزمن گردد و هیچ علاج او را رفع نکند الا که داغ باید کردن میان سر او را بر صدغها وسل بستن که از مضرت درد چشمها را حفظ کند

خلاصة التجارب، متن، ص: 175

و دیدم‏ شخصى را که صداع مزمن داشت و بهیچ علاجى بدستور اطبا صحت نمى‏یافت یکى فرمود که صبر به آب حل کرده طلا کرد و فتیله بدان آلائیده در گوش نهاد و درون گوشها را نیز بدان نطوخ کرد صحت یافت و بسیار جایها آزمودیم مفید بود و بسیار کس را دیدم که کثیر الصداع بودند و بمداومت مزید العمر و حافظ صحت و حب الشفا و جوزبوا و بلادر و زرنیخ تقویت مزاج نمودند این علت دست از ایشان بازداشت و آنچه احیانا شدى زود رفع شدى و چند صداع کهنه صعب را بمداومت رس بر بالاى طعامهاى نرم غلیظ و گرم علاج کردم و اللّه اعلم و مرا گاهى صداع صعب افتادى و بسى مراعات کردى و خفتى یافتى لیکن تا خواب نیکو نکردى رفع نشدى و خواب شب و کم خوردن معنى بودى از جمیع علاجها و آخر الامر چنان تجربه شد که حدوث آن از خوردن ترشى در طرف شب و آب بسیار بران یا آب بسیار بر بالاى میوه و طرف شب بیشتر بودى و یک نوبت از صعوبت درد که بحلقوم سر فرود آمده بود انگشت اندر حال به پیش کردن فرو بردم و بر قصبه فرو فشاردم نافع بود تکرار کردم در ساعت برطرف شد و بعد از ان بهمین نوع علاج مى‏کردم و این بسى عجیب‏ست و غریب و چند نوبت مرا این صداع مزمن واقع شد و بمالیدن رگهاى گردن و کتف و دوش و حفظ از هواى سرد و مداومت رس و ترک ترش و شیرینى صحت یافت اینست فى الجمله بیان صداعها و علاج آنها و اللّه اعلم‏

قرانیطس‏

بدانکه ورم گرمى که از خلط گرم و نیز اندر غشاء دماغ افتد آن را سرسام گویند و گاه بود که ورمى را که در جرم دماغ افتد از چنین خلطى آن را هم سرسام نامند و یک نوع از ان موسوم بود بشفاقلوس و چون لازم این نوع ورم دماغى‏ست هندیان گفتن آن را باسم قرانیطس که در لغت یونان عبارتست از هذیان موسوم ساخته‏اند و این از قبیل تسمیه‏ایست باسم لازم دى و این در استعمالات بسیار شایعست و چون سرسام در لغت فرس آماس سر را گویند مطلقا گاهى بدین اعتبار بر جمله اورامى که بر دماغ مى‏افتد اطلاق مى‏نمایند و ماده قرانیطس صفرائى بود حاد یا محترق و یا خونى یا صفراء آمیخته نیز و رقیق شده و این مرض را مقدّماتست که جمله آنها خبردهنده‏اند بوقوع آن تپهاى گرم یا خشکى طبع و فراموشکارى امور قریب العهد و اندوه‏مندى بى‏سببى و سرخى زبان و چشم و روى و امتلاى رگهاى گردن و چشم و رمیدن چشم از روشنى آفتاب و غیره و درد سر لازم با گرانى و بیخوابى و دیدن خوابهاى شوریده و رقیقى بول و عدم رعاف بعد ازینها و این علت گاهى بسبب ورم نواحى سر از خارج افتد و

خلاصة التجارب، متن، ص: 176

و گاهى بسبب ورم غشائى که قحف پوشیده است بوسیله عروقى که از درزهاى استخوان سر بدرون آمده و آماس گرفته و گاهى بسبب ورم سینه افتد بوسیله مشارکت حجاب و عضلهاى سینه و گاهى بسبب انتقال ماده ذات الریه افتد و گاهى بسبب ورم معده و یا رحم و یا مثانه افتد بوسیله مشارکت در اعصاب و این ورم گاه بود که در غشاى رقیق افتد و گاه بود که در غشاى غلیظ افتد و گاهى در جرم دماغ افتد و گاهى در رگهاى که از درزها بیرون آمد و گاهى در غشاى رقیق و جرم دماغ هر دو بمجاورت یا انتقال و گاهى در غشاى جزو مقدم دماغ افتد و گاهى در غشاى جزو مقدم میانین افتد و گاهى در غشاى جزو آخر افتد و گاهى در غشاى دو جزو افتد و گاهى در تمامى غشا افتد و بدترین جمله ورم عام بود جهت عموم مضرت آن بجمیع افعال نفسانى و آنچه از غشا بجرم سرایت کند هم بغایت بد بود و بیشتر از چهار روز مهلت ندهد و آنچه از چهار روز بگذرد امید نجات پدید آید و آنچه انتقالى بود از سرسام هم سخت بد بود و اکثر کسانى که بسرسام هلاک شوند به آفت نفس بروند و بسیار باشد که قرانطیس بسیلان خون بواسیر زائل شود و گاه بود که صاحب این مرض دیوانه شود و ازین علت خلاص باید و بسیار بود که قرانیطس به سیرغس مبدل گردد و پیران بواسطه ضعف ازین مرض کم خلاص شوند و بحران کامل این مرض بعرقى غالب یا رعاف بود و یک نوع مرضى هست که خداوند ان بى‏ظهور تپ و علامت آماس دماغ سخت متحرک و بیقرار باشد چنانچه خواهد که بدیوار برجهد و ضجر و دلتنگ بود و تشنگى برو غالب و نفس او تنگ باشد و اگر آب خورد بحلق او فرو نرود و براندازد و روى زبان او سیاه شود و چشمهاى او بازمانده بود و حرکتهاى او سست شدن گیرد و قوت او بیک‏بار باطل شود و در حال بمیرد در بعضى روز نخست میرند و بعضى روز چهارم گروهى اطبا آن را از قرانیطس داشته با وجودى که نبودن تب دلیل نبودن ورم باشد و شیخ گفته که همانا علت این تشنجى‏ست یا آفتى دیگر اندر عضوى از اعضاى دم زدن و بسبب مشارکت با دماغ آفت آن بدماغ بازدهد و مرا این هر دو سخن بعید نمى‏ماند جهت آنکه این مرض بى‏آنکه عقب آن امراض افتد هم باشد و بزعم من چنانست که ماده سمى در جرم دماغ و یا در غشاى آن و یا در دل و دماغ هر دو حادث مى‏شود از احتباس خونى و یا استحاله خلطى و یا امر خارجى موجب تسمیم و سرایت آن روح نفسانى و حیوانى را فاسد مى‏سازد و هلاک مى‏کند چنانچه اندر وباها و از غلبه وقوع این مرض مشاهدست و اللّه اعلم‏ اما علامت‏ مطلق قرانیطس تپ لازم‏ست بى‏نمناکى جلد و اشتداد آن در پیشینگاه‏ها و صداع صعب‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 177

لازم و گرانى سر و گاهى سخن بیهشانه گفتن و گاهى خاموش بودن و دم زدن عظیم و بى‏نظام و خواب مضطرب و در خواب نعره زدن و بدان بیدار شدن مضطرب و بکسلانى آواز دادن و باشد که آوازش گاهى منقطع شود و باشد که زبانش آماس گیرد و گزیدن زبان و رقت بول و سیاهى لون زبان بعد بعد از روى و تقطیر بو بى‏اراده و آنجا که بول مائى بود امید برء نباشد و چشمهاى صاحب این مرض در اوائل خشک بود و در اواخر از یک چشم دمعه پدید آید و نبض در ورم جرم دماغ موجى بود و در ورم غشاى منشارى و گاه باشد که مرتعش گردد و آن مقدمه غشى بود و باشد که از تشنجى متشنج گردد آنجا که ورم اندر غشاى جزو مقدم باشد فساد در تخیل او بیشتر بود و زیر از جامه و کاه از دیوار برمیکند و دست پیش چشم همى‏دارد بر سان کسى که مگس راند یا مگس گیرد و آنجا که ورم اندر جزو میانین بود اندیشهاى او تباه گردد و هذیان بسیار و سخن بیهشانه گوید و آنجا که ورم اندر جزو موخر بود هرچه بگوید و بخواهد فراموش کند چنانچه اگر آب خواهد که خورد فراموش کند و آنجا که آماس در غشاى بیرونى و عروقى بود که از درزهاى سر آمده‏اند صداعى بود که گوئى درزهاى سر بگشایند و آنجا که ماده اماس خون صفراوى بود و رگهاى سر او منتفح باشد و فعلهاى او با خنده بود و قطرات رعاف گاهى ظاهر شود و دمعه مى‏باشد و حمرت غالب در رخساره و چشم او ظاهر بود لیکن صفرا باشد زردى در بشره او غالب بود و حرکات او مضطرب باشد و خواب نکند و گرانى سر کم بود اگر خلط سوخته بود کوس و ملالت و خوفها برو غالب بود و خواب او مشوش و خیالات او فاسد باشد و آنچه بمشارکت اندام دیگر افتد بیک‏بار ناگاه پدید آید و علامات بیمارى آن اندام قبل از ان شاهد آن باشد و آنجا که اماس غشا به آماس جرم دماغ مودى شود علامات آن آنست که بیمار بر پهلو نتواند خفتن بقفا بازافتاده خسپد و گاهى گاهى سیاهى چشم او ناپدید باشد و سر پهلوهاى او طرنجیده بود و شکم او قبض شود و اختلاج اندامها پدید آید و آنجا که به لیثرغس بازگردد علامت آن آنست که نبض بطى و نرم شود و سیلاب لعاب پدید آید و چشمها بدور اندر افتد و فراز کرده دارد و چون علیل در اختلاط عقل او با گریه و خنده بود کم خلاص یابد و آنجا که تشنج و قى زنجارى پدید آید در ساعت هلاک گردد و آنجا که عرق مقعد منتفح گردد و یا در اسافل ورمى یا وجع در پایها پدید آید و یا علیل هذیان خود او را مى‏یابد و تقریر مى‏کند عظیم امیدوار بود علاج‏ آنجا که قرانیطه بى‏مشارکت عضوى باشد تدبیر حمى صفراوى لازمه محرقه و غیره و صداع حار مطلقا چنانچه مذکور شد باید کرد

خلاصة التجارب، متن، ص: 178

با مبالغه در جذب ماده باسافل و اگر تیزاب فاروقى تیز بر کفهاى دست و پاى مریض مالند چنانچه پوستى قوى از ان بردارد و بر سر او تیزاب نیم نرم مالند و مهلت دهند و تدهین کنند بروغنهاى محلل معتدل بعد از آنکه روادع و ملعبات و آب گشنیز و اشباه آن بکار داشته باشند و ماده فى الجمله خنک ساخته و باسافل مائل گردانیده بحقه و غیره و خفت باستفراغ حاصل کرده بغایت نافع بود و تسکین وى با خوش‏هوا روشن و بى‏نقش باید و در روز اول هیچ غذا نباید داد و بر سکنجبین ساده و امثال آن اقتصار باید نمود و بعد دو روز کشکاب رقیق باید داد و بعد سه روز یا چهار روز کشکاب غلیظ دادن مگر آنجا که از ناخوردن دانند که ضعف مى و بر طبیعت مریض گران نمى‏آید که هنگام غذاى خنک از کشکاب و غیره پیشتر از روز سوم توان دادن امّا آنجا که اغراض قوى‏تر بود تدبیر لطیف تر و خفت و غذا بیشتر باید و آب سخت سرد را از صاحب این مرض دور باید داشت و آنجا که بول کردن فراموش کند مثانه او را بروغن شبت نیمگرم چرب باید کرد و انگشت بر نهادن تا بول جدا گردد و آنجا که ماده قرانیطس خلط محرق بود در تسکین و خنک ساختن ماده اولا تقصیر نباید کرد و بعده بملینات خنک استفراغ باید نمود و حقنه که از آلو و سپستان و عناب و نیلوفر و شاهتره و مویز و بیخ خطمى و ترنجبین و حلیب بزر خیارین و کشکاب و خبازى و بابونه و روغن بنفشه بادام ساخته باشند بکار داشتن و بشیافى که از ترنجبین و بنفشه و خطمى شیرین و شکر و انجیر و سمقونیا و قراقروت و زهره کاو ساخته باشند گاهگاهى شکم فرود آوردن و باقى تدابیر بطریقى که ایما شد مرعى داشتن و انجا که ماده خون صفراوى بود و سحنه مقتضى فصد قیفال مستوفى باید کرد و الا حجامت ساقین و میان دو شانه کردن و رگ گوش و رگ پیشانى و بینى و زیر زبان زدن و بعد از ان تلئین فرمودن بمذکورات و در خنک ساختن ماده اعتدالى مرعى داشتن و باقى تدابیر که بدان ایما شد بدستور بجا آوردن و آنجا که اضطراب و درد عظیم بود بر تیزاب کارى و غیره تسکین نگیرد و چاره نبود جز آنکه مخدرى مقوى بدو بخورانند آن مقدار که او را از درد بیخبر سازد و انگاه مجال یابند باهتمام تحلیل مشغول شوند آنجا که مرض بشرکت اندامى دیگر باشد علاج مشترک باید کرد و در جمله باید که آنچه بر سر مى‏مالند و مى‏نهند جهت ورم نخست رادعهاى محض بکار دارند تا آنچه بخارات متوجه بود بازیستد و مدد علت منقطع شود و بعد از ان لختى قوابض زیاده کنند تا عضو قوت یابد و بعد از ان مبردات بى‏قابض بکار دارند

خلاصة التجارب، متن، ص: 179

و قلیلى از خشخاش اضافه کنند جهت خواب اگر ضرور باشد و قلیلى بابونه جهت تعدیل آن و تحلیل فى الجمله و بعد از ان محللات معتدل بقدر ضرورت استعمال ننمایند و امر تیزاب خارج ازین تدبیر است بهر وقت که توان بکار داشتن و بعد استفراغ و تسکین حرارت اولى بود و اللّه اعلم‏

شفاقلوس‏

این فلغمونى جرم دماغ بود و سبب آن احتباس خون عفن باشد در مغز علامت‏ آن تپ گرم لازم و اضطراب و صداع صعب بود چنانکه گویا درزهاى سرگشاده خواهد شد و چشمها سرخ باشد و بیرون خواسته و خفتن بیمار بى‏نظام و قاعده بود برخلاف عادت بیشتر بقفا باز خسپد و باشد که بسبب مشارکت غشا کزاز تولد کند و باشد که بمشارکت معده و غشیان رنجه دارد اکثر این مرض در سیم بکشد و آنچه از ان بگذرد امید خلاص دارد علاج‏ آن همچو علاج قرانیطس خونى‏ست لیکن آنجا در مبالغه باید کرد و خون فاسد بسیار بیرون کردن بدفعات در روزها متعاقب و بعد از فصد قیقال اگر اغراض و درد کمتر نشود و رگ پیشانى و رگ زیر زبان باید زد و اگر بزیادتى احتیاج افتد حجامت ساقین کردن و سائر تدابیر به دستورى که در سرسام فهم شد مرعى داشتن و اللّه اعلم‏

حمره و قوباى دماغ‏

این هر دو مرض هم در جوهر دماغ افتند لیکن آنچه ماده ورم آن صفراوى صحیح بود آن را گویند و آنچه ماده ورم آن صفراوى محترقه باشد آن را قوبا گویند و کودکان را این مرض بسیار افتد علامت‏ آن تپ سخت نیز بود و صداع قوى و اندرون سر سوزش بسیار دریابد و پوست روى اکثر اوقات سرد شود جهت غلبه میل حرارت باندرون و باز یکبار گرم و تیز گردد و رنگ و روى زرد باشد و دهان و زبان خشک بود و سبات اینجا کمتر از فلغمونى بود لیکن سائر اغراض معتبر باشد و اطفال را یافوخ و نشیند و چشمها غور کند و نبض صغیر گردد و هیچ تمناکى در بدن نباشد و اکثر این مرض در سوم هلاک کند و اگر از ان بگذرد خلاص شوند علاج‏ آن علاج سرسام صفراوى بود با زیادتى در ترطیب و بستن اطراف و جذب اینجا پیوسته باید و کودکان را سپیده خایه مرغ با روغن گل آمیخته و سرد کرده بر سه طلا کردن و چون گرم شود دیگر سرد ساختن و نهادن متصل و همچنین طلاى آب گشنیز تر و آب برگ خرفه و آب کدوى تر با روغن گل آمیخته و سر کرده عظیم مفید آید و اللّه اعلم‏

صبا

را این دیوانگى صعبست که با قرانیطس افتد پس بحقیقت مرضى بود مرکب از مانیا و قرانیطس چنانکه قرانیطس مرکب‏ست از ماخولیا و ورم و تپ و ماده این صفراوى سوخته و گاه باشد که اول جنون‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 180

پدید آید و انگاه ورم حادث شود متعاقب آن‏ علامت‏ آنست که هرچه بشنود جواب مناسب آن ندهد و فراموش کار باشد و حرارت تب غالب باشد و چشمها سرخ بود و بگرانى بگشاید و بهر طرف مضطرب نگردد و بعضى را چشم زرد بود و زبان درشت و خشک و زرد و بعضى حرکت کمتر کنند و هذیان بیشتر گویند و باشد که هم از حرکت و هم از گفتار عاجز آیند و هیچ نگویند و چشم نگشایند و حرکت نکنند و باشد که خاموش زیر از جامه و کاه از دیوار کندن گیرند و بیخوابى و آشفتگى و غیره که در قرانیطس گفته شد جمله آنجا باشد مع الزیادت‏ علاج‏ از بعینه علاج سرسام صفراوى با زیادتى در ترطیب و جذب ماده باسافل و اطراف و گاهى حاجت افتد با آنکه مریض را بیند تا از اضطراب وحشتى بدتر نرسد و دست بعلاج او توان کردن و اللّه اعلم‏

لیثرغس‏

آن ورمى بود بلغمى که اغلب اندر مجارى روح دماغ که آن عروق و شرائینیست که بدماغ و حجب آن درآمده افتد و هیچ در جرم دماغ و غشا نیوفتد بواسطه لزوجت خلط و مغز صلابت حجب و لیکن از مجاورت این ورم دماغ و روح را مضرت رسد و ممکن بود که بمدتى بلغم لزوج را حجاب و دماغ را تشرب کنند و متورم شوند و یا از تعفن بلغم حدتى پیدا کند و در آنها نفوذ کند و این کم افتد امّا جمعى لیثرغس بر جمله این مذکورات اطلاق کنند و بعضى آنچه ماده آن ورم سودا بود هم بدین اسم موسوم دانند و آنچه ماده خالص نباشد لیکن بلغم یا سودا بود هم داخل بود درین اقسام و باستعمال جمله را سرسام سرد خوانند و لیثرغس در لغت یونان نسیان را گویند و تسمیه این مرض بدین اسم بواسطه لازم بودن نسیانست مر این ورم را همچنانچه در تسمیه قرانیطس معلوم شد علامت‏ تپى نرم و لازم بود و صداعى خفیف و غنودن و نفس بدیرى زدن و گران بر خواب و فراموشکارى و سپیدى بر زبان و کسلانى در حرکات حتى در چشم گشادن و دهن بدم نهادن و گفتن ضروریات و در جامه خواب به نشست فرو رفتن و عظم نبض با تفاوت و با موجى و یا بطوء و شبیه بودن بول به بول خر و گاه باشد که بول بار گیرد و دم زدن ضعیف و بطى شود و اگر لختى سودا با ماده آن آمیخته بود و صداع سخت با هذیان و ضجرت و چشمها باز کرده دارد همچو چیزى که کسى سخت در ان متحیر بود و تقدم اختلاج سر یا گرانى و کسالت و غفلت و غلبه فراموشکارى و در خواب دیدن بار آنهاى غالب بعد از تدابیر مرطب و خوردن چیزهاى بخارانگیز و غلبه مستى و تخمه مندر بدین علت بود علاج‏ آن صداع بلغمى‏ست‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 181

با رعایت اعتدال در گرمیها جهت تب و غلبه اهتمام بنضج ماده و استفراغ بلغم بعد از ان و مناسب آن بود که اولا بر سر طلاى رادع معتدل نهند از سرکه و گلاب و روغن گل آمیخته و بتدریج گرمیهاى محلل داخل سازند از آنچه در صداع سرد گفته شده و در اواخر لاجرم تیزآب فاروقى اضافه کنند که بالخاصیت نفع عظیم بخشد و حقنه نیز در اول از بنفشه و اصل سوسن و مویز و انجیر و بیخ بادیان و صلیب و تخم گاجر و شکر سازند و بعد از ان اصل اذخر و بسفایج اضافه کنند و در اواخر گرمتر سازند باصل کبر و اصل کرفش و اسطخودوس و فودنه و مرى و انیسون و نمک هندى و اشباه آنها و اگر آن را تقویت کنند بشحم حنظل و بوره و ترید و سمقونیا و غاریقون و امثال اینها بیکى یا دو ازینها اولى بود و استفراغ بحب چلپال و هربى و اشباه اینها مناسب بود و در جذب ماده بدستور مذکور سابقا سعى باید نمود و تیزاب کارى و بعد از ان تدهین بقیروطى و لفظ و بدهن الراحة عظیم نافع باشد و مدرات دادن اکثر مفید آید و بیمار را نباید گذاشت که بضرورت خواب کنند و اگر غنودن و خواب غالب او را آید باید آگاهانیدن و قطعا نگذاشتن که غافل شود بغلبه آوازها و کشیدن موى سر او و خواندن و جنبانیدن و تیزاب تیز بر کفهاى دست و پاى او مالیدن‏

سبات سهرى و سهر سباتى‏

بدانکه سبات غنودن را گویند و سهر بیدارى را و هریک ازین دو نوع مرکب باشد از قرانیطس و لیثرغس جهت بودن ماده مرکب از بلغم و صفرا نه ترکیب تام مزاجى بلکه ترکیبى اخلاطى و محل این ورم محل قرانیطس و لیثرغس بود چنانچه دانسته شد و چون صفرا غالب بود علامتهاى قرانیطس ظاهرتر باشد آنجا با هذیان و چون بلغم غالب باشد علامتهاى لیثرغس ظاهر بود و آنجا با نسیان غنودن بسیار باشد و اگر بید شود غافلانه یکبار چشم باز کند و دیگر چشم فراز کند تمام بطریق نوبت چنانچه گاهى بلغم طغیان کند و افعال سبات سهرى ظاهرتر شود و گاهى صفرا طغیان کند و افعال سهر سباتى ظاهرتر گردد و درین مرض مطلقا بازگرفتن بول و براز سخت بد باشد و سرفه خشک در سهر سباتى ظاهرتر گردد و درین بگلو اندر ماندن و بحلق ناشدن و آب خورده از بینى بیرون آمدن در جمله عظیم بد باشد و در سبات سهرى گاه بغلبه بخار بلغمى رویها متهبج و رنگ رصاصى بود و در سهر سباتى گاه بود که از جهت غلبه درد بیهوشى صاحب آن هر ساعت برجهد و بر خود بول کند بى‏اختیار و نبض صاحب سبات و سهر از نبض صاحب لیثرغس قوى‏تر و از نبض صاحب قرانیطس‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 182

ضعیف‏تر باشد علاج‏ این مرض مطلقا مشترک بود میان علاج قرانیطس و لیثرغس و گاه بود که یک قاشق تیزاب بدبو با چهار برابر آب آمیخته دادن عظیم نافع آید و اللّه اعلم‏

حمق‏

که آن را رعونت گویند نقصانى بود که در فکر افتد چنانچه تدبیر اعمال ضروریه بود آن را صلاح نتواند کرد بطریقى که قبل از ان او را میسر بوده‏ سبب‏ این سوء المزاج بود بارد که بر بطن اوسط مستولى گردد یا سوء المزاجى بود یابس یا سوء المزاجى بود سرد و خشک که جوهر روح را کم و غلیظ و سهر سازد و قوت آن را ضعیف کند و حمق اصلى زائل نشود علاج‏ تعدیل مزاج دماغ بود در ساذج و در مادى تنقیه دماغ و بدن بود و تعدیل مزاج بدن بتقلیل و تلطیف غذا و تقویت محل بتدهینات بادهان مقوى و طلاها و ضمادها و نطولها و شمومها و غیرها و در جمله مداومت طلاى قیروطى که از روغن بلادر با چهار برابر روغن کنجد موم سفید بمقدار کفایت ساخته باشند و طلاى دهن الراحت نافع بود و مداومت خوردن بلادر و حلواى آن و طریفلات بسى مفید باشد و خوردن غذاها که در آن دارچینى و مصطگى و کندر و زعفران و مشک و عنبر و زیره و زنجبیل بود و قرص عود و عنبر و مغز فتق و نارجیل با شکر و معسلات نافع باشد و رس و زنجبیل در بینى دمیدن یا درون بینى مالیدن نافع بود و عادت فکرهاى دقیق بقوانین حکم درست و گفت‏وشنود با مردم معقول در معاملات نیکو بود و اللّه اعلم‏

نسیان‏

این نقصان قوت ذکر صور معافى بود و سبب این و علاج در اغلب احوال همچو سبب و علاج حمق بود امّا محل مختلف باشد و گاه بود که سبب غلبه رطوبت باشد از ماده و غیره در جزو موخر دماغ و آن هنگام علاج خفیفى بود از لیثرغس و فرق میان رمادى نسیان و همچنین از حمق بعلامات امزجه و تدابیر سابقه و غیره آسان بود و اللّه اعلم‏

مالیخولیا

این تغیر کمانها و فکرها باشد از مجراى طبیعى به بدى و خوف بیموقع بجهت سوء المزاجى سوداوى که از داخل مکدر و مظلم روح نفسانى بود و بدان سبب روح نفسانى که جوهر مشف و نورانى‏ست از کدورت و ظلمت حاصله جوهر خود متنفر و گریزان و متوحش و ترسان باشد چنانچه از ادراک ظلمت خارجى و این سوء المزاج یا ساذج بود یا مادى و ماده آن یا در نفس دماغ بود یا در تمام بدن یا بشرکت عضوى از افت و اما آنچه در نفس دماغ عادت شود چنان بود که سوداى طبیعى غالب یا غیر طبیعى جمع گردد و مغز آن را فرا خورد و آن کیفیت دماغ و روحى را که در بطون و نیست مکدر و مشوش دارد و سبب‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 183

حدوث غیر طبیعى و گاه باشد که حرارت دماغ بود با حرارت دل یا هر دو تا بدان جهت سوداى طبیعى در دماغ یا خونى که در بعضى مجارى دماغ بود مستحیل بغیر طبعى بتکاثف و غیره بى‏احتراق غالب زیرا که آنچه خلط آن نیک محترق باشد آن را مالیخولیا نگویند بواسطه آنکه اعراض آن از مالیخولیا زیاده باشد چنانچه پستر معلوم گردد ان شاء اللّه تعالى و بدترین اصناف مالیخولیا این بود که بجهت استحکام ماده در عضوى رئیس باشد و بسیار بود که این صنف از انتقال صرع افتد و آنچه ماده آن‏اند تمام باشد چنان بود که بسبب سوء المزاج کبد یا سپرز یا تدابیر سوداانگیز یا حبس استفراغات سوداى معتاده سوداى غالب در بدن حاصل شود و بخارات غالب از ان بدماغ متصاعد گردد و روح نفسانى را مشوش و مکدر دارد و این اثر اصناف بود خصوصا که از دردى خون و کثیف آن افتاده باشد و آنچه سبب عضوى مخصوص افتد چنان بود که فضول غذا و بخار معا در مراق که بر عضلات شکمست متراکم گردد و یا اخلاط آن بواسطه حرارت جگر و امعا و یا سده سوختگى فى الجمله پیدا کند و مستحیل بسودا گردد و بخارى مظلم از ان بدماغ مى‏رسد و این را مالیخولیاى مرافى و مالیخولیاى نافخه و نفخه مراقبه نامند جهت غلبه نفخ درین صنف امّا سوء المزاج ساذج یا اندر دماغ بود فقط و یا اندر تمام بدن امّا آنچه در نفس دماغ چنان باشد که آنچه از رطوبت غذا رسد بطبع سودا آورد و مزاج روح روشن را بظلمت و کدورت مستحیل سازد و سبب این اغلب سوء المزاج سوداوى بود که در دل پدید آید بواسطه اتصالى که روح حیوانى را با روح نفسانى هست و بوسیله آن مزاج دماغ را مستحیل بطبع سودا گرداند و گاه بود که سبب دیگر باشد از اسباب سردى و خشکى‏فزا لیکن هیچ سببى درین مرض بى‏مشارکت دل نباشد و آنچه در تمام بدن بود هم اغلب بسبب تقدم سوء المزاج دل افتد و یا بمشارکت آن و بدانکه سبب قوى در مالیخولیا غم مفرط و یا خوف مفرط بود جهت بودن این دو مرض موجب تبدیل عظیم در احوال دل و دماغ و روح اینها و بسیار باشد که ورم معده و رحم و ماساریقا و سپرز و باب الکبد و مراق و غیره سبب مالیخولیا شوند بجهت حبس احتراق اخلاط و صعود بخار بد از آنها و برفع آنها مرتفع شود گاه باشد که احتباس طمث و حیض و خون بواسیر سبب شوند و بگشادن آنها نیز مرتفع شود و مردمى رسیده که دل و جگر ایشان گرم و دماغ ایشان تر بود بتخصیص مردم الثع و انان که خشک زبان و خشک اندام باشند و چشمهاى ایشان متحرک بود و سیاه و پیوسته پلکها برهم مى‏زنند

خلاصة التجارب، متن، ص: 184

و یا نیک برهم مى‏فشارند و موى ایشان بسیار سیاه و غلیظ بود و برنگ سخت سرخ و یا گندم‏گون بسبزى مائل باشند و سینه و کتفها فراخ و لبها سطبر دارند و رگهاى گشاده مستعد این مرض باشند و همچنین آنها که بسیار فکرهاى دقیق کنند و شدت گرسنگى و تشنگى کشند و خشکى‏فزا خورند و مراد آن را بیشتر از زنان افتد و اذکیا را بیشتر از بلید افتد و کهلان را و پیران را بیشتر از جوانان افتد و در فصل خریف و صیف بیشتر افتد جمله جهت مناسبت طبیعت و در بهار جهت حرکت اخلاط بیشتر بحرکت آید و باشد که هیجان آن بادوار پدید مى‏آید و این مرض با مرضى که خیر اسافل افتد چون بواسیر دواء الفیل و دواى بسیار منتقل گردد و مرتفع شود و گاهى بصرع منتقل گردد دیدم که بفالج و جذام نیز منتقل شد علامت‏

ابتداى حدوث آن آنست که بعد وقوع استعدادات مذکوره و یا سببى دیگر از آن جمله فى الجمله مبین شد و سهرى زیاده مى‏باشد و ملالتها بى‏تقریب و سیا اللسان غالب و غصه‏هاى بى‏موقع و قبض شکم فزون از عادت وادارد ترسیدن بى‏محل و هراسیدن از اندک چیزها و سخت از تاریکى نفرت کردن و متحذر بودن و بسیار بفکر فرورفتن و براه افتادن چشم غالب و نیک آگاه نشدن از حکایتى که گویند با او در ان حین و سوختن دماغ خشکى بینى و چشم و اطراف و آسایش و یافتن از خوردن تریها و خنکیهاى سرد کرده و نرمیها و از آمدن شکم و به تنگ آمدن از اندک خشکى و گرمى هوا و در خواب تاریکیها و دودها بسیار دیدن و با خود ناگاه بلند سخن گفتن و بدى هضم و سوزش فم معده و قى بودن و ترشى طعم دهن و گرمى میان سر و گاه بخارات بسردردى برآمدن چنانچه پندارد که از خود خواهد رفتن لب و زبان و انگشتان بى‏تقریبى ظاهر و چیزهاى تیره و سیاه بیند و آنچه همچو دود و خطوط و بخار تنور و زمین در پیش چشم گاهى نمودن چنانکه نیک احساس چیزى دیگر نتواند و گاهى بخارى در سر و دست دردى او حرکت کردن شبیه بحرکت مورچه و غلبه خیال یافتن گنج و قسمت و خرج آن و گرفتن سلطنت و ساختن کیمیا و خراج آن و بسیارى میل حرکات مضحک و انزوا و تنها بودن در گورستان و کوهها و غلبه خوف آواز قصد مردم و از افتادن خانه و درخت و اشباه آن‏ و علامت‏ استحکام آن آنست که اکثر این حالها غلبه کند و سخنان نامربوط گوید و کارهاى بى‏قاعده کند و قصد و لحاج او بسیار شود و همواره اندیشهاى بد و قصدها کند بى‏جهت و گریزان و ترش‏روى و غمگین باشد و دایم پندارد که کسى قصد او مى‏کند و زود از چیزهاى اندک برنجد و سخت برنجد و مدتها

خلاصة التجارب، متن، ص: 185

در ان بماند و دائم بر خود گمان زود مردن و بر دوش بردن غلبه کند و ضعف عظیم از اجماع اندک یابد و اختلاج اعضا و آواز گوش و سر که آن را طنین و دوى گویند او را رنجه دارد و دارو جشاى حامض بسیار باشد و چیزهاى سیاه پیش چشم مى‏دود همچو مگس و از امر و نهى کسى سخت گریزان باشد و بد برد و خلاف گردد استعجال در امورى که صبر مى‏طلبد و صبر و کاهلى در محلى که تعجیل مى‏خواهد مى‏کند و دائم در آرزوى آنچه مقدور او نیست مى‏باشد و گاهى بخارات چنان بدو برمى‏آید که چشمهاى او خیره مى‏شود و یک نصف مردم را مى‏بیند و گاهى یک شخص را دو سر مى‏بیند و گاهى نمى‏بیند و لحظه هرچه مى‏خواهد فراموش مى‏کند و بعد از ان دست و زبان و بعضى اعضاى مددى و غیره در خواب رود و چشم او بگشاید و لحظه دیگر را آن نیز بهتر شود اکثر ترس از چیزهاى که هیچ وجهى ندارد و برو غالب شود چون افتادن آسمان و اشباه آن و در محلهاى بیمناک و در کارهاى هولناک جرات‏هاى بیموقع کند و گاهى حیوانات با مردم در نظر او متمثل شوند نابوده با ایشان حکایت و غضب و جدل کند و یا ترسد و خوشحال بود و سخنان بترتیب گوید و تدبیر صواب کند و اکثر آنست که ماخول بهر کارى که قبل از ان مشغول مى‏بوده بعد از مرض همان بر تصور او غالب باشد و از ان گوید و باشد که خود را از ان تصور کند چنانچه مرغ‏فروش خود را گاهى مرغ تصور کند و حرکات مرغ را تقلید نماید و کوزه گر خود را کوزه داند و از دیوار و سنگ حذر کند و اشباه اینها و آنها را که اندک تمیزى مى‏باشد و از سوداى خود گاهى واقف بر هرکه گمان طبابت برند ازو علاج پرسند بزارى و چون مقرر کند نکنند و گاه باشد که سخنها و اخبار پنهان و احوال آینده شنوند بى‏آنکه از مردم کسى گوید یا داند و بگویند آن را و راست آید و درین علامات مذکوره اشخاص متفاوت‏اند بعضى هستند که بسیار مرض بر ایشان استیلا نیافته و خود آن را هیچ درنمى‏یابند و عمرى طویل با آن مى‏گذرانند و سوء المزاج متفق بجهت این حالى جمعى این میده‏اند و در اکثر این مرض از قسم سوء المزاج ثابت گردد امّا انجا که ماده خونى بود غم و ترس کمتر باشد و امور مضحک خواهد و کند و رنگ او سخت تیره نباشد و بسرخى زند و آنجا که صفراى با او باشد تشنگى و تندى و زردى روى و تلخى دهان اکثر اوقات بدان شاهد بود و آنجا که ماده بلغمى بود کسالت و آهستگى و کم سخنى غالب و و خواب پیش آید و رنگ وى سپید تیره بکبودى مائل بود و آنجا که سوداى محض بود خوف و فکر و خمول و اشباه آن برو غالب بود و رنگ او گرفته باشد و آنچه بشرکت تمام بدن افتد بسبب حدت‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 186

سوداى عام از تدابیر و مرض جگر یا سپرز باشد و یا حبس عادت آمدن خون بواسیر و غیره یا جمود اخلاط از بردى خارجى و امثال آن بدان انتها نمایند و آنچه بمشارکت مراق بود بى‏ورمى جشاء حامض و دار و طنین و اختلاج روى و برآمدن بخارها چنانچه پندارد که سست مى‏شود و متمثل نشدن صفرا ضعف و درد معده و قراقر شکم و تمدد اندک در مراق از طرف جگر پیشتر ظاهر گردد و آنچه از جهت ورمى بود علامات ورم بدان گواهى دهد و آنچه از پى حمیات افتد مزاج و حال تپ بدان مشعر باشد و این کم بسلامت گذرد علاج‏ آنجا که سوء المزاج ساذج باشد تدبیر کلى تبدیل مزاج بود بمبالغه و دوام در ترطیب بخوردن غذاها و شربتها و میوه‏هاى ترى‏فزا و مفرحات سرد یا معتدل و شراب ممزوج و به نقل نمودن بهواى سرد یا تر بگرمى مائل و بالجمله حذر کردن از هرچه خشکى فزاید و مداومت نمودن بر آنچه ترى فزاید چنانچه در ابواب سابقه مبین‏ست و اندرین علاج نه تعجیل توان کردن و نه تغافل بلکه اصلاح دائمى متصل و تدریجى باید کرد و در فربه کردن بدن مریض کوشیدن و شغلهاى فرخ آورد گشت و تفرج شکار و مواضع خرم و گلزارها و سبزها و صورتهاى مطبوع و سماع اغانى ملایم و ترنمات نیکو و دیدار اغره و اکرام و انعام جمله دواى این مرض بود و از بشارت‏ها و خوش‏آمدها ماخول بسیار متاثر گردد و نفع بلیغ یابد و همواره سر و کفهاى پاى را چرب داشتن بروغن بنفشه بادام یا نیلو بادام یا روغن کدو بسى مفید بود و اگر دائما ورقى از دنبه تازه بر کف پایها بسته دارد عظیم نافع بود و بسى مجرب‏ست و آنجا که ماده باشد با این تدابیر تنقیه معتدل و زودزود باید کرد و بملینات خنک و مسهلهاى سریع الحرکة سبک و فصد صافن گاهى که دم غالب بود و یا سودا در عروق همه تن منتشر شده باشد عظیم نفع بخشد و همچنین فصد باسلیق اگر در احشا آفتى هم باشد و همچنین هم فصد و داجین و عرق پیشانى اگر ماده در دماغ فقط بود و تیزاب کارى و بعد از ان تدهین هم بغایت نافع بود و آن را که طعام در معده ترش و فاسد مى‏شود قى بعد طعام در هر سه روز یک نوبت بمقیات سودا بسیار نیکو آید و مداومت گلقند و قرص عود عظیم مفید بود بر سه طعام و همچنین میوه‏هاى شیرین در میان دو طعام صباح و شام جهت منع حرکت بخار و تغلیظ روح نفسانى تا ادراک ظلمت خود بسیار نکند و تفتیح سده و خواب آوردن و مداومت نمودن حب الشفا یا حافظ الصحة مناسب بود بمرتبه تحذیر و شبها بوقت خواب یا بر بالاى طعام آخر روز اولى بود و جهت اصلاح عضو و تبدیل مزاج مداومت زرنیخ و یا مهارس و یا کسى جنبانى بتخصیص آنجا که ضعف بود

خلاصة التجارب، متن، ص: 187

و درد معده باشد عظیم موثر افتد و ملازمت حمام فاتر بى‏غلبه مکث و بى‏ضرورت جنابت بسى مفید بود بر سیرى و در مراقى با وجود این تدابیر مذکوره گاهى چیزهاى که نفخ را بشکند مثل زیره دارچینى و مصطگى و قرنفل و زنجبیل اندر طعام ایشان باید افگند و اصلاح حال جگر کردن و مقویات آن چنانچه در امراض جگر مبین‏ست و همچنین تقویت دل نمودن بغایت در هر تدبیرى و بر مراق طلاها و ضمادهاى محلل نفخ و مانع تولید آن نهادن از آنچه در اورام سر مذکور شد و انجیر در سرکه خیسانید و بدست مالیده باندک روغن گل طلا مفید آید آزموده است و همچنین عصیر کاسنى و گشنیز و گل سرخ سوده باندک ریو طلا کردن و بمروحه در گرما خنک داشتن و همچنین طلاى جدوار در آب گشنیز تر و گلاب و سرکه و اگر مداومت مالیدن تیزاب نرم و تدهین بدهن در نمایند تدبیرى کامل بود و چون فساد مراق غالب باشد داغ سوختن بر جانب راست مفید آید و کبر بسرکه چاشنى‏دار و سکنجبین عنصلى قندى کم ترشى و سکنجبین شربتى دینارى جمله درین و آنچه از وحشت سپرز افتد نافع بود گاهى خوردن و آنجا که تورمى در مراق باشد طلاهاى مذکور و حجامت نافع بود و تیزاب تحلیل آن انفع بود و در جمله شربتها و غذاها و میوه‏هاى سردتر دادن و در هواى چنین بودن بهترین معالجات‏ست جهت آنکه برطوبت گه ضد یبس‏ست که سبب کلى آنست نیز مانع تولید باد و بخارست و مستحیل بسودا نمى‏شود قطعا و مسکن سائر بخاراتست بنا بر اینست که ماخولان و مطلق اهل سودا از چنین خوردنیها تازه و گشاده دل مى‏شوند و تسلى مى‏یابند و لختى باهوش مى‏آیند و از ضد آن برعکس و آنجا که سبب ورم طحال و رحم یا غیر آن آماسى و اشباه آن بود علاج آن امراض کافى بود خارج مبحث باشد و همچنین موروثى که آن خود علاج‏پذیر نیست ازین مبحث بیرون بود و ماخول حقیقى را گاهى جماع کردن مفید باشد جهت کشیدن ماده از دماغ و رفع بعضى بخارات که در مشغول گشتن طبع بمرغوب و فراموش کردن مرض و تسکین حرارت بخار گرم و سوخت لیکن باید که افراط نکند که یبس غلبه آورده بناخواست رغبت کم نکند که تعب عظیم و کراهیت حاصل شود و در مرض افزاید و با غیر محبوب نکند که بدل ما یتحلل دیر پدید آمد و با مرغوب زود ماده منى حاصل گردد و زود ضعیف نشود و باید که بعد طعام و شراب و میوه کند جهت آنکه بر خلو معده و بدن یبس و حرکت بخار غالب شود و بر پرى معده و ترى بدن این چشمها بنا شد و رطوبات در بعضى مجارى بماند یمکن که در پایها وجعى پدید آید و ماده از دماغ بدانجا متوجه گردد و یا انتقالى افتد و ماؤف بود عضوى سفلى بهتر از ماخول بى‏تمیز بودن و خواب هم بعد از خوردن تریها

خلاصة التجارب، متن، ص: 188

و خنکیها و سیرى بغایت مناسب آید جهت بر رفتن بخارات تر بدماغ و همچنین دلک و حرکت معتدل و پایها فرود آویخته نشستن جهت جذب ماده و در گرمابه آب سرد غسل کردن و سر به آب سرد فرو بردن اندر سایه یا در وقت کمى حر روز اکثر روزها مفید باشد و پیش سر و سینه و کفهاى دست و پاى را خنک داشتن نافع آید و همچنین کرم و نرم داشتن پشت و پس سر منبت اعصاب را و بر کفهاى دست و پاى اکثر شبها حنا به آب کشته سرشته نهادن مفید بود و اگر گاهى بر سر نیز بندند نیکو بود و چند کس را دیدم که بخار بسیار بایشان برمى‏آمد یکى فرمود که عصب و عضلهاى بغل ایشان را سخت مى‏مالیدند بدین مداومت آن حال بغایت کم شد بخاصیت آن نه بطبیعت و چندین را دیدم که سنکک پخته که آن را بعضى موشنگ گویند بدستور باقلا چند نوبت خوردند و این بخار از ایشان کم شد بخاصیت نه به طبیعت مجربست و بباید دانست که هرچه در ان قبض و عفوصت و درشتى باشد درین مرض مضر بود بواسطه آنکه مجارى بدن صاحب سود و اخشن و بخشگى مائل باشد و ازدیاد یابد هرچه نیک گرم بالفعل و سرد بالفعل و یا مرخى بود هم بد باشد جهت ضعف دماغ و دل و جگر و معده ماخول و همچنین هرچه در آن طعمى غالب بود مضر باشد و ضد اینها مفید باشد و حکمهاى هند در علاج مطلق سودا از خوردن هرچه در آن سیاهیست منع کنند که آنها بالخاصیة مدد علت شود و در سوء المزاج ثابت این مرض بر طعام طمع نباید کرد و کوشش در تقلیل و منع ازدیاد آن باید نمود

اغذیه نافعه‏

نخود آب بگوشت مرغ فربه شوربا برنج بگوشت طفلى فربه رشته بگوشت بره و مرغ قلیه برنج چرب و گوشت پلاد چرب بروغن بادام یا مسکه تازه یا دنبه و فالوده قند با عسل بروغن بنفشه بادام و گلاب و مغز پسته و خشخاش و مرى بروغن بادام و خشخاش و مغز پسته و پنیر تازه با عسل یا شربت سیب یا شربت به یا خرما خیسانیده و قیماق تازه با اینها و شیر و قند ریخته با نان میده تازه با گوشت فربه و نازک و ماست شیرین گاوى و کله و پاچه و ترید آن و مغز کله با قند و دوغ شیرین و مطبخه مرغ و کوکوى که گندنا و گشنیز سبز و کاهو مساوى در ان باشد و هریسه بگوشت گوسفند یا مرغ و حلیم کشک جو بگوشت فربه و اندک شویت و آردینه که قاتق آزبکامه و عسل یافتد و مغز بادام سائیده باشد بشرط آنکه ترشى کم فهم شود و صفراى در مزاج وى بود و یا قاتق آن از ناردان و مغز بادام و مویز باشد و ترشى زائد اگر صفراى وى دموى و احتراقى بود و از آبزارها سبزها و حبوبات که در بعضى ازین اطعمه کنند مر زیره و گشنیز تر

خلاصة التجارب، متن، ص: 189

یا خشک و کاهو و پیاز و چقندر و کدو و خیار و بادرنگ و اسفناخ و گاهى اندک کرنب و خرفه و سلمه و شلغم و زردک و برخست و خبازى و تربذ باید کرد

اشربه نافعه‏

شربت سیب و بهى و فراصیاد نار عذب و صندل با عرق کاسنى و عرق بید و گاو زبان و عرق کاسنى و مرباى اینها و قند و نبات با اینها و تخم اسپغول یا ریحان و قرص عنبر و عود و مصطگى و لیمو و شراب ممزوج و افضله از سکنجبین قندى با اندک نعناع سبز و دو مقدار آن گشنیز سبز کوفته و آب بمقدار کرده یا از آلوى پخته یا اینها و یا از ابکامه و قند و یا از غوره و قند

حلواهاى مفید

ریحان و کدو و ترنج اندر شربت قند پرورده و ریچال هندوانه و ریچال خیار و ریچال خرفه و ریچال کشته زرد آلوى شیرین و حلواى ترنجبین بادامى و حلواى بنفشه لوزى و حلواى سپید مغز بادام و بادام شیرین مفید و خرفه بریان و قند و قطائف و نبات و دوشاب مفید

میوه‏هاى مناسب‏

خربزه و انگور شیرین انجیر سیب شیرین و امرود بلخى نار شیرین و میخوش معتدل یا مخلوط با شیرین و گلاب زده زرد آلوى شیرین توت بیدانه شیرین نارجیل تازه مویز بهى شیرین کیلاش نیک پخته بادام فندق پسته خرما خیار بادرنگ هندوانه شیرین گلاب زده‏

ملینات و مسهلات لائق‏

آب پنیر فلوس خیار شنبر در مطبوخ خنک شیر خشت و ترنجبین یا سناى مکى جهت صفراوى در نقوع فواکه حب چنبال حب هربى حب سنگ سلیمانى جمله در مطبوخ افتیمون حل کرده تیزاب فاروقى با چهار برابر آب و اللّه اعلم‏

عشق‏

نوعى بود از مالیخولیا و آن اکثر غربان نوجوان و بیکاران را افتد جهت بسیارى قوت شهوت و حرکت منى در بدن ایشان و محبوس و متعفن شدن آن در مجارى و صعود بخارات بد از ان بدماغ خصوصا که غلبه فکر معشوق و اندیشه و خیال جذب مواد بخار بیشتر مى‏نماید و در احراق و یبس مى‏افزاید علامت‏

این غور و خشکى چشمها بود یا غلبه گریه و بى‏پروائى از مهمات ضروریه و تهبج پلکهاى چشم و بیخوابى و لاغر شدن بى‏جهتى ظاهر دو بر دبر زدن و برکشیدن آه هر ساعت بى‏اختیار و بى‏ترتیب و بى‏نظامى شمائل و همیت و زردى لون بشره و میل خلوت و زمزمه و ترنم و شنیدن ابیات پردرد عاشقانه و مظرب شدن از ان و بطور و الخفاض نبض و کم خوردن و بى‏اشتها بودن و بى‏تشنگى بودن و باشد که یبس غلبه و اعراض بد مالیخولیا ظاهر گردد باشد که احتراق ماده شود و اعراض جنون پدید آید علاج‏ اولا وصال معشوق بود و اگر زنى باشد و در نکاح او آرند تمام بصلاح آید

خلاصة التجارب، متن، ص: 190

بتخصیص بعد مباشرت و اگر برخلاف این بود مجرد مصاحبت و تکلم بسیار دیدن او نافع بود و مراعات غذا و غیره همان‏ست که در مالیخولیا مذکور شد و اگر مصاحبت نیز میسر نباشد تدبیر متنفر ساختن او کنند از معشوق چنانچه عجوزان و پیران را برمى‏انگیزند تا حبث او نزد او مى‏گویند و بدیگرى او راغب مى‏سازند و یکى را که ممکن التزویج باشد برمى‏آرند و بدو مى‏نمایند و مى‏گریزانند چندانکه برو حریص شود و از ان خیال بیرون آید انگاه آن را با او تزویج کنند تا دفع ماده بینى عفن واقع شود و بعده ترطیب دماغ و اصلاح بدستور کنند و بالجمله اگر میسر شود او را مجامعت مطبوعى فرمودن و بکارهاى مرغوب و تعبها و شکار و اغانى و صحبت مردم مهیب و دوستان دیگر و ظرفا مشغول داشتن بزودى علاج پذیرد و اگر بدینها نشود و چاره نباشد جز آنکه مدتى او را بمسکرات و مخدرات غافل دارند شاید که تفاوتى کند انگاه علاج بدستور مالیخولیا کند و اللّه اعلم‏

جنون‏

دیوانگى چهار نوع بود صبا را و قطرب و مانیا و داء الکلب امّا صبا را معلوم و امّا قطرب نوعى از مالیخولیاى بد بود که از خلط سوخته افتد بتخصیص صفرا و حرکات صاحب آن چون بحرکات قطرب ماند و آن جانوریست سیاه همچو مگسى و جمعى از ان پیوسته بر روى آب نشسته بهر طرف در حرکت آید بدین جهت بدان موسوم شده و این چنان بود که غایت خوف و وحشت هیچ جاى قرار نگیرد و هر کرا بیند از فرار کند و بهر طرف گریزد و نداند که کجا رود و در شب بیشتر حرکت کند و هر طرف گریزد و نداند که کجا رود و امّا مانیا بلغت یونان جنون سبعى را گویند و صاحب آن را چون خوى دوان باشد در مضرت مردم و حیوانات و نگاه کردن او هم بنگاه کردن سبع ماند بدین جهت بدان موسوم گشته و سبب آن صرف سوداى سوخته بود و سوائى بود که از صفرائى سوخته حاصل شود و اندر دماغ جاى کرده و امّا داء الکلب یعنى درد سگ و صاحب آن چون گاهى غضب کند و گاهى بملایمت نماید همچو سگ بدین جهت بدان موسوم شده و سبب آن سوداى سوخته از خون که اندر دماغ جاى کرده و مالیخولیا گاهى مقدمه جنون بود و بسیارى کابوس با گرمى دماغ و سرخى سر حدقها و ممتلى بودن از خون و همچنین بسته شدن خون در پستان زنان منذر باشد بحدوث مانیا و داء الکلب‏ علامات‏ اندر قطرب نفرت و وحشت از خلق بسیار بود و با وجود حرکت و بیقرارى مذکور مقابر و خرابها و خلوت طلبید و بر پایهاى او گاهى بواسطه بسیار افتادن و بر خار چوب و سنگ زدن و غیر آن ریشها پدید آید و مندمل نشود از جهت رداءت اخلاطها و چشم و بینى او خشک بود و در مانیا بجهت حدت‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 191

و رداءت خلط اضطراب و بدخوى و کینه و بسیار گفتن و غضب و تعب و شغب غالب باشد و در داء الکلب حقد و بدخوئى بدان مرتبه نباشد و گاهى آرام گیرد و اندک خنده کند و لطیفه گوید و حرکتى مضحک کند علاج‏ جمله علاج مالیخولیا بود با مبالغه در تبرید و ترطیب و اولى آن بود که مریض را مقید سازند و بزنند و تخویف کنند تا لختى تسکین یابد و در علاج فرمان برد اگر هر روز بعد طعام بر کفهاى پاى او چوب تر بسیار زنند و سر او چرب کنند نیکو بود و تخدیر بمخدرات نافع آید و گفته‏اند که اگر نیم درهم افیون بدو بخورانند ممکن بود که در روز بصلاح آید و اگر نشود مکرر سازند تا یک درم توان داد و اگر بعد از ان که سر او را روغن مالیده‏اند بتاسمه قدرى بر سر او بزنند هم نیکو بود و در قطرب و غیره میان سر داغ کردن نافع بود دیدم‏ شخصى را که داء الکلب نائبه داشت در اول بهار پیدا کردى و در تابستان غلبه کردى و در قابز بحال خود آمدى بى‏علاجى مقرر و چندین سال برین حال بود چون پیرى بنیاد کرد زودتر از ان خلاص مى‏شد و دیرتر پدید مى‏آمد و کمتر طغیان مى‏کرد و چنان شد که گاهى سالى بود که مجنون نمى‏شود و دیگر بر همین مرض بهمین نوبت آمدى و قبل از ظهور نوبت هفته سر او درد کردى شخصى فرمود که قبل از ظهور نوبت میان سر را داغ نهاد آن نوبت سبک گذشت حضرت فرمود که چون آخر فایز شود در سر هر هفته دوازده حب خروع پاک کرده مقشر بلع کن و هر شب روغن آن را گرم کرده بر تمام سر میمان و خواب مى‏کن تا بهار و همچنین مى‏کرد و بهمین وجع مذکور برطرف شد و بهار جنون نیامد و تا آن مداومت مى‏کرد و صحیح بود

اسبات‏

خواب طبیعى و گران و دراز باشد که صاحب آن بدشوارى بیدار گردد و چون بزور بیدار کنند فى الحال دیگر بخواب رود و بیدار شدن او بخواب‏آلود ماند سبب‏ آن بافراط تحلل روح بود بجهت تعب مرضى و یا ریاضتى و یا المى که براى استراحت با تقى روح در درون جمع شود تا بدل رسد و یا بسته شدن مسالک روح دماغى از رسیدن صدمه و ضربه بعضلات صدغ تا نفوذ آن بخارج جهت ادراکات موقوف ماند و یا رسیدن سرمائى از خارج که عصبها را حذر کند و گذر روح در آن موقوف ماند و در داخل جمع آید و یا رسیدن رطوبتى از خارج که اعصاب را مسترخى سازد و برهم نشاند و گذر روح اندر ان دشوار شود و یا وقوع حذرى که روح را غلیظ سازد و از نفوذ بخارج و ادراک مانع آید و یا فتور قوت بغیظ بجهت اضطراب طبیعت از تعب ادراکات و میل او بمبدا و یا از استیلاى ماده سمى و ماسحى‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 192

و با حصول برودت و یا رطوبت مزاجى و مانع آمدن از نفوذ روح بخارج همچو برودت و رطوبت خارجى خواه ساذج بود و خواه مادى و اندر مادى از برد سودا و ترى بلغم افتد و شناختن وقوع آن از هر سببى ازین اسباب مذکوره بتقدم آن سبب و یا بعلامات آن سبب چنانچه در کتاب مبین‏ست آسان بود و فرق‏ میان مسبوت و مسکوت نخست ظاهر بدان کنند که مسکوت را نتوان آگاهانیدن و فهمانیدن بخلاف مسبوت و سکته ناگاه افتد و سباب بتدریج و مسکوت را دم زدن دشوار و با خرخره بود و سحنه خواب کرده ماند و سحنه مسکوت همچو مخنوق و بحضرت و سواد مائل بود و میان مسبوت و مغشى بدان کنند که مغشى را نیز نتوان آگاهانیدن و فهمانیدن و غشى اغلب به یکبار افتد و سحنه او بزردى گراید و میان مسبوت و مختنقة الرحم بدان کنند که آگاهانیدن و فهمانیدن او بغیر شدید ممکن گردد و سحنه او بزردى و تیرگى گراید و علامت قریب موت مسبوت آن بود که اگر آگاه کنند آگاه نشود و سیاهى چشم او ببالا میل کند بالتمام و تنفس کم شود علاج‏ آنجا که سبب افراط تحلل بود بتدارک و رسانیدن بدل ما یتحلل اصلاح باید آگاهانیدن متصل چنانچه در لیثرغس گفته شد و تقویت دماغ نمودن و آنجا که سبب صدمه و ضربه بود اولا کوفت آن را برطرف باید ساختن انگاه آگاهانیدن و آنجا که سبب سرما و ترى خارجى بود بکمادات گرم و خشک‏کننده اصلاح باید ساخت و آنجا که سبب وقوع مخدر و سم و اشباه آن بود علاج بدستورى که در محلش مبین‏ست کردن و آنجا که سبب برد مزاج بود علاج صداع سرد مناسب باشد و آنجا که سبب رطوبت مزاج بود علاج لیثرغس مفید آید و گفته که سعوط سرکه و عصاره مورد نافع بود و آگاه سازد و در بازآوردن قوت فادزهر حیوانى آیتى‏ست و در آگاهانیدن تیزاب بر کف دست و پاى و بر سر مالیدن و رسن در بینى کردن غلام رومى پانزده ساله داشتم او را هیضه شد و بعد روز دیگر سبات قوى افتاده حضرت یک قاشق تیزاب فاروقى مدبر حاد با چهار برابر آب هضم کرده بدو خورانیدند و بر سر قوى و کفهاى پاى و دست و پیشانى قدرى تیزاب مالیدند لحظه را قدرى بهوش آمد و قى بر او افتاد و اسهال سودا دو سه نوبت قى صفراى سوخته و بیست مجلس اسهال سودا کرد صحت یافت‏

سهر بیخوابى‏

ناطبعى بافراط بود که صاحب آن هرچند خواهد که بخواب رود خوابش نیاید سبب‏ آن یا سوء المزاج گرم و خشک بود که روح را بخارج تحریک نماید و از جمع در داخل و مسیل بمبدا مانع آید

خلاصة التجارب، متن، ص: 193

بواسطه گرم ساختن روح و یا بورقیت خلطى مسکن در دماغ یا متصعد بدماغ که بحدت روح را گرم تر سازد و بخارج مائل گرداند و یبوست هم مانع خواب شود و جهت آنکه یبس نیز سبب گرمى روح بود و سبب بیخوابى مرآن بیشتر این باشد و سرفه خشک با این هر دو نوع کشنده بود و یا فکرى با خوف و یا غم جهت غلبه توجه و تحلیل روح و حدوث یبس و یا غلبه روشنائى که روح بدان میل نماید بمشاکلت نوارنیت بتخصیص که یبسى هم در دماغ باشد و یا در وى سخت که طبیعت را بدفع ضد مشغول دارد و روح بدان متوجه باشد و باسایش نتواند پرداختن و یا فساد هضم که طبع را مشوش دارد و بخارات مفسد از ان بدماغ صعود کند و یا خلط سوداوى که بخار آن دماغ را خشک و روح را مشوش دارد چنانچه در مالیخولیا معلوم شد و شناختن حدوث آن از هر سببى ازین اسباب مذکوره بتقدم آن سبب و ظهور علامات آن چنانچه در کتاب مبین‏ست میسر گردد علاج‏ آنجا که سبب آن سوء المزاج گرم و خشک بود و تشنگى مفرط و حرارت و سوزش قعر چشم و خشکى بینى و دهن بدان گواهى دهد و یا بخار سودا و یبس آن باشد و بعضى اعراض مالیخولیا بدان گواهى دهد علاج‏ بدستور علاج مالیخولیا باید کرد یعنى تبرید و ترطیب و استعمال منومات و تعدیل مزاج باستحمام و تنبطیل بعد تنقیه و تدهین و دلک بعد از حمام و نقل هوا و بکار داشتن مخدرى سرد بحد تخدیر و قمر ممزوج و اشباه اینها و آنجا که سبب بورقیت خلط باشد و رطوبت چشم بینى و شورى مخاط و نفث و اندک گرم شدن چشم بخواب رود آگاه شدن و بودن آرزوى خواب و غنودن بدان گواهى دهد تعدیل خلط بغذا و شربتهاى مناسب باید نمود و تنقیه بقى و حقنه و مسهل کردن و گلقند و حب الشفا و حافظ الصحة و افیون و خمر بقدر احتیاج بکار داشتن و علاج بیخوابى پیران دشوارتر بود و رفق و اجتهاد بیشتر طلبد و اگر نطولى از بابونه و کشک جو سازند و هر شب بکار دارند و روغن بابونه و اقحوان هر شب اندکى به بینى برکشد بر سر و ناف و مقعد و خصیه بمالد و در گوش بچکاند و پیوسته ببوید و از پس کربایه ریاضت معتدل کند و بعد از ان طعام مناسب خورد و آسایش جوید مفید باشد جالینوس در پیرى هر روز جهت خود قلیه مى‏فرمود از گوشت نازک فربه و کوک و دارچینى در ان مى‏کرد و تا خواب آورد و مى‏گفت که من پیرم و مرا خواب سود دارد و مالیدن روغن‏ها بر سر عظیم مفید بود و در باقى اصناف دفع همان سبب کافى بود در جمله غذاهاى تر که کوک با شیره خشخاش در آن باشد نافع بود و حب الشفا و امثال آن عظیم‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 194

منفعت بخشد و سماعهاى خوش معتدل بتخصیص نواخت شد و آواز آب سیلان و آواز حرکت درختان از باد معتدلى و آواز باد شنیدن از خانه درون تاریک و اجتماع حکایات و قصص و حرکت از جوجه جمله خواب آورد و اگر اطراف مریض را بعد تعدیلات مزاج و دماغ به‏بندند و در شب بر او حکایت گویند و او را به تکلیف اسماع آن بسیار نمایند تا ملول نشود و منوى در ان اثنا بدهند و چون پینکى بنیاد کند بخوابانند وشد خواب بنوازند لحظه و بیک‏بار برخیزند و اطراف او بگشایند و چراغ بردارند و هیچ آواز نکنند و تشویش ندهند بخواب رود و اللّه اعلم‏

شخوص‏

که آن را اخذه و جمود نیز گویند علتى بود که بیک‏بار حس و حرکت باطل شود و صاحب آن در هر حالى که باشد هم بران بماند چنانچه اگر ایستاده بود همچنان بماند و اگر نشسته بود همچنان بماند و اگر بیدار بود چشم گشاده بماند و اگر در خواب بود چشم برهم نهاده بماند و اگر دست بکارى دارد همچنان بماند و جهت تسمیه بشخوص که باز ماندن چشم‏ست و باخذه که گرفتن‏ست و بجمود که فسرده شدنست ازین حالات ظاهر بود و سبب این علت سوء المزاج سرد بود که بر دماغ غالب شود از ماده سوداوى عسر و این ماده اندر جزو موخر بود و آفت بهمه اجزا بازدهد و تمیز این مرض از سائر بیشعور بها بدان کنند که این ناگاه افتد چنانچه گفته شد بى‏تشنجى و بى‏کف کردنى و نبض اندر ان وقت بطى و صلب بود جهت برد و یبس ماده سودا و هرچند بجنبانند آگاه نشود علاج‏ نخست حقنه قوى باید کرد از ان نوع که در لیثرغس در اوآخر کنند و اگر صابون و زهره گاه و اندر طبیخ بابونه و افتیمون گداخته و قدرى روغن زیت و شکر بآن آمیخته حقنه سازند نافع آید و بعد ازین محجمه بر ساقهاى او نهادن و عضلهاى صدغ و عصبهاى پشت میان انگشت شهادت و ابهام او را سخت گرفتن و مالیدن و سر بینى او را با محکم فشردن و گوش او را کشیدن و عضلهاى بغل و کف پاى او گرفته ریحانیدن و تیزاب تیز بدستور مالیدن جمله آن را آگاه سازد بجذب ماده و تحریک روح حساسه و بویهاى تیز نیز مفید آید و بعد از آگاه شدن تقویت و مانع و تعدیل مزاج آن و تنقیه خلط فاسد در دیگر فسادات دماغ معلوم شد کردن بهرچه مناسب بود و از آب سرد و هواى سردیها هرچه سودا او خشکى آورد حذر فرمایند و بجاى آب ماء العسل باندک گلاب دهند و داغ پس سر و تیزاب کارى بآن بسى نافع بود و وارد سدر این هر دو علّت را بفارسى سر گشتن نامند و هر دو بیکدگر نزدیک باشند اما دوا آنکه صاحب آن‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 195

چنان پندارد که همه چیزها بر گرد او دور مى‏کنند و اگر بر پاى خیزد بقید و سدر آن بود که صاحب آن چون بر پاى خیزد و یا لختى تمطى کند چشم او تاریک شود و سر و بگردد و بیم باشد که بیقید و سدر اکثر مقدمه دوار باشد و این هر دو چون بر پیران غلبه کنند منذر باشند بصرع یا سکته جهت دلالت ایشان بر کثرت بخارات بلغمى غلیظ در دماغ ضعیف و تراکم آنها و حدوث سده که سبب آنها بود و بسیار بود که دوار بصداع زائل شود و برعکس‏ و سبب‏ سدر بخار تیره غالب که بیک‏بار در مقدم دماغ حاصل شود و بروح باصره مخالط شود و مانع شود از وقوع شبح بر او و حدوث این بخار گاهى اندر دماغ بود از تاثیر حرارتى بخارانگیز اندر رطوبتى بلغمى مختص و یا اندر عضوى دیگر مثل دل و معده و رحم و مثانه و گرده و سپرز و مراق و پایها و غیرها و بمشارکت بدماغ رسد و سبب‏

دوار دوار دور کردن روح باصره بود و تبدیل یافتن صور و اشباح حاصله در آن روح على الاتصال و سبب حرکت روح یا بخار دائر بود با روح آمیخته از ان نوع که در سدر معلوم شد و یا سوء المزاج مختلف باشد که یکبار در دماغ افتد و ارواح از ان گریخته تنفر کرده اندر عروق و بطون دماغ دائر کردند و با بسیارى دور زدن و چرخیدن بود یا بسیارى نظر بر چیزهاى متحرک و دائر کردن چه روح باصره بقر یا بموافقت آن حالات دائر شود و بعد سکون صاحب و قطع نظر همچنان آن کیفیت درو باقى بود بجهت قردالف با ضربه و یا سقطه که بر رسد و روح را بقر دائر سازد و ازین حال سدر بیشتر افتد و ماده اینها از هر خلطى افتد اگرچه بمشارکت باشد و لیکن بخار موجب سدر بى‏سوداویتى نباشد و بخار موجب دوار صفراویتى نباشد و گاه بود که ناقه را دوار افتد بسبب ضعیفى قوت که به تکلیف حرکت روح او مضطرب شود و دور کند علامات‏ آنجا که سبب بخار نفس دماغ بود پیش از دوار گرانى سر و طنین گوش و تیرگى چشم و کندمى همه حاسه‏ها و ضریان ثریانات صدغ و کردن بوده باشد آنجا که سبب سوء المزاج دیگر بود ضعف قوت و آفت آن شاهد باشد و آنجا که سبب سوء المزاج مختلف بود خفت دماغ و تقدم حر و یا برد خارجى و یا استعمال چیزى سخت گرم کنند یا سردکننده و مضر بودن شراب و نافع آمدن آب سرد بدان گواهى دهند و در باقى نفس سبب شاهد بود علاج‏ آنچه از بخار متکون در دماغ افتد تنقیه دماغ باید کرد بحب چینال مقوى بصیر و غرغرهاى مناسب و معطسات لایق و تقویت معده نمودن باطریفل و گلقند و کلنگبین‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 196

و سفوف مقوى و حافظ الصحة تا حد تخدیر درینباب بعد تنقیه جامع بود مانع حرکت بخار و مسکن و مخاط روح که مطلوب‏ست درین مرض و غذاهاى صداع بارد مفید بود آنچه شیرین و ترش نباشد و شد اطراف و جذب ماده بخار از دمل بحقنها که در لیثرغس گفته شد مناسب بود و آنچه از سوء المزاج مختلف افتد بایراد صد اصلاح باید کرد و تقویت دماغ کردن چنانچه معلوم شد و در گرمى مزاج سرد مخدر چون افیون و جوز ماثل و در سردى مخدر گرم چون حب الشفا و حافظ الصحة مفید آید و غذا نیز در گرمى و سردى مزاج مناسب آن باید داد و طول مدت مرض حاکم بود بسردى آن و آنچه ازو درو نظر بر دائر و متحرک پدید آید رفع سبب و تقویت مزاج دماغ کافى بود آنچه از ضربه و سقط افتد صلاح محل ضرب و کوفت و تقویت دماغ کافى باشد و آنچه بحرانى بود از علاج مستغنى بود و خارج مبحث باشد و آنچه از بخار معده افتد اگر از خلو معده و گرسنگى و صفراویت معده باشد چنانچه کمى اشتها و تلخى دهن و تفاوت مرض در وقت سیرى و خفقان و اضطراب فم معده شاهد بود و بطعام صفراشکن تدارک کند و قى صفرا و تلئین آن مناسب بود و اگر از غلبه اخلاط بد در معده باشد و بدى هضم و غشیان و بى‏اشتهاى و امثال آنها دلیل گردد تنقیه بقى و تلئین لازم بود و بعد از ان تقویت معده و منع بخار از دماغ و آفتى دیگر اندر معده باشد علاج آن کافى بود و آنچه از بخار و آفت عضوى دیگر باشد اصلاح آن عضو اول باید کرد انگاه تقویت دماغ و منع بخار به گشنیزیات و مخدرات نمودن و در جمله نظر از چیزهاى دورکننده و بلندیها و آبهاى بزرگ باز باید داشتن و چیزهاى که ماده را به اسافل مائل سازد و بخار دماغ را تحلیل کند بکار داشتن از آنچه در صداعها و غیرها مذکور بود و دارى که از پیش حذر عضوى افتد زود علاج باید کردن که منذر بسکته باشد و تیزاب کارى و تدهین سرد بعد از ان آنجا مناسب باشد و همچنین دوار پیران را نیز مفید آید این تدبیر و اللّه اعلم‏

کابوس‏

این علتى‏ست که مردم را اندر ابتداى خواب چنان خیال افتد که چیزى گران یا مهیب بر سینه او خفته و او را مى‏فشارد و نفس او تنگ شود و زبان بیفرمان و آواز و حرکت نتواند کرد و گاه بود که فریادها زند و بیدار شود و مضطرب و نفس بر او افتاده و این علت چون غالب شود اکثر مقدمه صرع باشد و گاهى مقدمه سکته و یا مانیا هم بود سبب‏

این بسیارى خلطهاى غلیظ باشد اندر تن چون بلغم و سودا و خون سوداوى که بخارهاى غلیظ

خلاصة التجارب، متن، ص: 197

از ان بدماغ برمى‏آید لیکن در بیدارى بحرکتها تحلیل مى‏یابد و امّا در خواب بجهت رفع حرکات دماغ را فرد مى‏گیرد و گاهى بود که سرماى سرد بدماغ رسد بتخصیص در خواب و دماغ را کثیف سازد و فراهم فشارد و کابوسى تولد کند و در خواب لون بخار هر خلطى چنانچه در دلائل مذکور شد مى‏نماید و بر علامات هر خلطى چنانچه مبین شد بهم قرنیه باشد علاج‏ آنجا که ماده خون بود فصد باسلیق یا صافن باید کردن و تلطیف غذا و تقویت دماغ نمودن و اگر بمسهلى مناسب بعد فصد دماغ را پاک سازند مناسب بود و تقویت معده بعد تنقیه و تسکین بخار لازم بود و دیگر اخلاط دیگر تنقیه متوالى و برفق باید کردن و قى بسى نافع بود در هفته دو نوبت و گاهى خوردن چند بیدستر و بوئیدن آن اکثر اوقات مفید بود غذاهاى لطیف کم بخار چون نخود آب نافع باشد و بعد تنقیه تقویت دماغ و معده و منع بخار واجب بود و غرغره متوالى و احتقان نیکو بود دیدم چند کس را که از غلبه مصاحبت مصروع و بسیار نشستن این مرض پیدا کردند و یکى در سن چهل سالگى صرع نیز پیدا کرد و اللّه اعلم‏

مصرع‏

این علتى بود که یکبار قوت حس و حرکت ارادى لختى از کار بازماند بسبب مانعى و افعال اندامهاى حس و حرکت بى‏نظام شود و در اکثر تشنج اندر آنها پدید آید و صاحب آن اگر ایستاده یا نشسته بود بیفتد و بدین جهت موسوم بصرع که در لغت افتادن‏ست گشته و اغلب کفک بر لب آوردند و سبب‏ آن علت سده بود ناتمام که اندر بطون نفس مغز افتد بتخصیص در مقدم و آفت آن بجمله بار دهد و چون دماغ بجهت حذر از موزى و دفع آن خود را بهم درکشد اعصاب بدان واسطه متشنج گردند و و این همچنان بود که معده گاهى که خواهد که طعام فاسد را از خود دفع کند خود را فراهم آورد و قوت دافعه آن تهوع و فواق کند و همچنین شش نیز چون خواهد که خلط حاد نزله یا موذى را چون گرد و دود از خود دفع کند خود را فراهم آرد و قوت دافع آن بمدد هوا آن را دفع طلبد و حرکت سرفه پدید آید پس صرع دماغ را همچو فواق بود معده را سرفه شش را و عطسه نیز دماغ را از حذر کردن از موذى و فراهم کشیدن خود افتد مثل صرع فلهذا صرع عطسه بود دراز و عطسه صرعى بود کوتاه و جهت کوتاهى عطسه لطافت و اندکى ماده بود که طبیعت آن را بزودى دفع کند بمجراى بینى از سوى پیش و حرکت دماغ و هواى مستنشق بران یارى کنند و ماده صرع بجهت غلبه و ضعف طبیعت و بازرسیدن آن همه بطنهاى دماغ مدت تحلیل و دفع آن دراز گردد و سبب آن سده و یا باهم درکشیدن دماغ بود از رسیدن بخارى موذى‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 198

از عضوى مشارک که بدان جهت مسالک روح بسته گردد و افعال آن ناقص شود و یا از رسیدن کیفیت سمیه از خارج چنانچه از رایحه بیش و سبع عقرب بتخصیص بر عضله و یا از رسیدن کیفیت سمیه از داخل چنانچه از حیض محتبس و یا از منى متراکم و فاسد گشته در اوعیه منى و رحم و اشباه آن و یا از رطوبتى قلیل رویة الجوهر که اندر دماغ جاى یافته باشد و بکیفیت ایذا کند و ماغزا و یا خود مادى غلیظ باشد که محتبس گردد بجهت غلظ در گذرگاه روح و یا برجوشیدن رطوبات بود اندر دماغ و سد کردن منافذ ان و یا غلبه بلغمى غلیظ یا رقیق یا سوداى رقیق بود و ازین دو خلط بیشتر افتد و از خون سوداى و بلغمى نیز افتد و باشد که نادر از برجوشیدن خون فقط یا از صفراوى فقط افتد و حق آنست که این سده از بخار غلیظست چنانچه راى قومى و ارسطو و بعضى از چوگیان برین‏ست و حدوث این بخار نیز در عضوى دیگرست چه ناگاه افتادن این مرض و زود آگاه شدن مریض و بحال اصلى آمدن دلیل نیکو بود برین معنى و تو صرع را جهت آنست که از بخار در هر نوبت چیزى اندر تجاویف دماغ باقى مانده بواسطه ضعف دماغ و به ادنى محرکى در حرکت آید و دماغ و روح را برنجاند و بسیار باشد که حس دماغ قوى بود کیفیتهاى ناموافق را زد و دریابد و صرع تولد کند صرع دماغى همین دو نوع بود و باقى از اعضاى مشارکت افتد و اکثر صرعى که ثابت شود سبب آن بخار معده باشد یا مراق یا سپرز یا تمام بدن یا پایها یا دستها و باقى صرعها که از دکاء حس و یا از بخار کرم شکم و یا از فساد منى یا حیض و یا وقت حمل و اشباه آنها افتد برفع اینها زود مرتفع گردد و مراقى بدتر از آن جمله بود و طحالى نیز بدترین فریب باشد و بسیار بمالیخولیا و مانیا منتقل شود و بسیار به تپ ربع زائل شود و بهوش آمدن از صرع و اشباه آن تحلیل بخار و دفع خلط موذى بود و ناتمامى این سده بدان معلوم گردد که حرکت گاهى لختى باقى بود چنانچه مصروع احیانا بى‏تشنج باشد و اندک دهن جنباند و نادانسته کلمه گوید و اگر سده تمام بودى سکته شدى و تمام حس و حرکت مرتفع گشتى و بباید دانست که هر صرع که پیش از بیست و پنج سالگى افتد درگذرد و امّا بعد از بیست و پنج سالگى برء آن کم اتفاق افتد و علاج آن بغایت صعب بود بعضى اطبا طمع برء آن را منع کرده‏اند و من در قزوین سیدى را دیدم که بعد پنجاه سالگى صرع پیدا کرد و در شصت سالگى برطرف شد و چندین جوان را دیدیم که بعد سى سالگى صرع پیدا کردند و صحت یافتند چنانچه بعضى را بعلاج وى اطلاع بود و در معالجات‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 199

مذکور گردد صرع کودکان بیشتر از غلبه رطوبت باشد و بتقلیل و تغیر سن بصلاح بازآید و بسیار باشد که در قریب بلوغ قبل از ان و بعد از ان صرع افتد و آن بجهت قوت حرارت غریزى باشد که تدبیر زود قبول کند و بسیار باشد که تپ صفراوى کودکان بصرع بحران کند جهت بر جوشانیدن آن حرارت رطوبات دماغى را و بسیار باشد که صرع با قولنج برطرف شود بتخصیص که بلغمى باشد و با تپهاى نائیه که در آغاز آن لرزهاى صعب کشد و بعد از ان گرم شود و عرق بسیار کند و ماده آن صرع بدان از جاى خود کنده شود و تحلیل یابد و بهتر شود و گفته که چون مصروع را بر روى و پیشانى برص پدید آید نشان تحلیل ماده باشد و بدان خلاص یابد و اطفال و کودکان را که بر سر و اطراف آن جوشش‏هاى بسیار باشد از صرع ایمن گردند و اگر مصروع بوده باشد بحرانى نیکو بود صرع ایشان را و آنها را که بخار سبب صرع ایشان از عضوى مقرر برمى‏آید چون در ان عضو ریشى و المى و ورمى حادث گردد آن صرع بدان بر طرف شود هر صرع که ماده آن در جوهر دماغ بود و یا در ثخن آن بدتر از ان بود که در میان غشاء دماغ باشد و هر صرع که متواتر گردد کشنده باشد همچو ام الصبیان و همچنین صرعى که بآن غشى مقارن بود از رسیدن فساد فضله و بخار دماغ بدل در حال تشنج دماغ‏ علامت‏ مطلق صرع افتادن و بیهوشى بود میل سیاهى چشم به بالا و باشد که غائب شود و تشنج دست و پاى و بازماندن دهن و گرفته شدن انفس مدتى و خائیده شدن زبان و میل میان زبان به بیرون و آمدن کفک برون از دهن و جستن عضلهاى دور چشم در ابتداى گرفتن و کج شدن دهن و آوازى همچو ناله دراز کشیدن و لرزیدن دست و پاى مضطربانه و متشنجانه و تیره شدن رنگ در حین گرفتگى نفس و در آخر حال بهم لرزیدن و گشادن نفس بدفعات و نرم شدن اعضا بتدریج و بهوش بازآمدن بعد از ان همچو خواب‏آلود و بعد لحظه بحال اول شدن و زرد بودن زبان در اکثر اوقات و سبز بودن رگهاى زیر زبان و کندى دهن و بدى بوى دهن و آنچه از ماده سوداوى افتد قبل از ان و بعد از ان علامات مالیخولیا بعضى ظاهر بود از خوف و حقد و حسد و غضب و خیالات باطله و غلط کردن سخن و اشباه آن و اندر مراقى و طحالى نیز ازین اعراض باشد و اندرین اصناف تشنج بیشتر بود و چشمها بیرون خیر و بغایت و دیرتر بهوش و حال اول مى‏آید و مى‏باشد که نفخها ازو جدا شود و بعضى از غایت صعوبت مرض در وقتى که اندک نرمى اعضا و ادراک پدید آید ناله بسیار کنند و بهر طرف خود را افگنند و باشد

خلاصة التجارب، متن، ص: 200

که چانه و شیب از جاى بدر رود و از غلبه تشنج و سائر دلائل سوء المزاجات این اعضا و غلبه سودا چنانچه در مالیخولیا بعضى گفته شاهد این اصناف ثلثه باشد و آنچه از ماده بلغمى افتد این اعراض بسیار صعب نباشد و تشنج کمتر بود و کفک بیشتر و زبدى بود و در بول چیزى غلیظ و لزج همچو آبگینه گداخته ظاهر باشد و از کسل و جبن و نسیان و سائر علامات بلغم نباشد خالى و مخاط و لعاب دهن او سخت بد بوى و غالب بود و قبل از نوبت همدتى صداعى و گرانى در سر و اعضا ظاهر گردد انگاه صرع افتد و اندر معدى اضطراب و فریاد و ارتعاد بسیار بود و بر ابتلاى معده بیشتر افتد جهت ازدیاد ضعف و قبل از حدوث خفقان فم معده و غثیان ظاهر گردد و باشد که صداعى بیشتر ظاهر گردد و هرگاه که طعام زیاده خورد دردى در میان هر دو کتف او پدید آید و باشد که در بیهوشى بر خود براز یا بول کند و باشد که متواتر گردد و هلاک سازد و سائر دلائل فساد و قصور مزاج معده شاهد بود برین صنف و آنچه از تباهى اخلاط معده بود اندر خلو معده بیشتر افتد بشواهد هر خلطى را بتوان دانستن و آنچه از خون سوداوى افتد و در قرب صرع خندان و تازه‏روى بود و در سائر اوقات بهوشتر باشد و فکر او بقانون بود صرع او ساکن بود کم‏تشنج باشد و سائر دلائل غلبه خون و سودا شاهد این صنف بود و آنچه از خون بلغمى افتد در اعراض شبیه بصرع اطفال و کودکان بود و سائر دلائل غلبه بلغم و آبناکى خون با غلبگى شاهد این صنف بود و آنچه از صفرا و بخار ان و خون صفراوى افتد قلق و اضطراب و رعده عظیم باشد و تشنج صعب قلیل المدة باشد و زود بهوش آید و در حواس او قصورى واقع نباشد و زردى چشم و روى و تلخى دهن و سائر دلائل صفرا شاهد این صنف بود و آنچه از باد غلیظ و بخار افتد تقدم طنین و دوى و تمدد و خفت و دماغ و سختى تشنج و زود بخود آمدن و نزدیکى نوائب و قلت اخلاط شاهد این صنف بود و آنچه ماده آن اندر دماغ باشد گرانى سر و زبان و تیرگى حواس و زردى روى و خرافت در اوقات هشیارى و لازم بودن دواء با وجود که معده سبک باشد و طبع مجیب و غلبه اضطراب در صرع و بعد از ان مدتى حرکات بى‏ترتیب کردن با سلامتى سائر اعضا شاهد باین صنف بود و آنچه از عضوى دیگر افتد آفت آن عضو شاهد بود بران صنف و آنچه از سمى خارجى افتد تقدم لسع حیوانى و یا رایحه سمى و یا خوردن سمى شاهد آن باشد و آنچه از سمیتى داخلى افتد چنانچه ماده دموى یا منوى و اشباه آن در عضوى محتبس شود و سمیتى در آن پدید آید و بخار آن بواسطه عصب بدماغ رسد احساس برآمدن آن بخار از ان عضو بطرف‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 201

دماغ همچو حرکت مورى یا نفخى در شیب پوست و درون آن مقدار که بسر رسد و چشم تاریک شود و صرع گیرد شاهد این صنف بود و اعضائى که از ان این بخار برآید پاى بود و دست و پشت و زهار و رحم و معده و اوعیه منى و آنچه بجهت حبس منى افتد تقدم عادت استفراغ آن و تقدم حبس آن و غلبه میل جماع و تیرگى حواس شاهد این صنف بود و باشد که در اوقات صرع انزالى یا مذى واقع شود و آنچه بجهت حبس حیض افتد تقدم حبس و تیرگى چشمها دلیل بود و تفصیل این دو قسم در اختناق رحم کرده شود و آنچه از بخار گرم افتد سیلان لعاب غالب از دهن و ظهور کدودانه و اشباه در براز و دشوارى قلیل و لازم در اکثر اوقات و بدى و شکستگى رنگ بشره و نحافت با وجود خورش تمام و پیچش شکم در حوالى نوبت صرع شاهد این صنف بود و آنچه از بخارى بود که از همه تن برمیخیزد دلائل خلط غالب و پراگنده در بدن و عدم دلیل آفات سائر اعضا شاهد این صنف باشد و آنچه از ذکاى حس دماغ افتد تیزى حواس و سلامتى اعضا و مقارنت رایحه بدو عدم تکرار بنوائب و تقدم تنفر آن شاهد این صنف باشد علاج‏ آنجا که صرع از سودا یا از دم سوداوى افتد یا آفت مراق و طحال علاج بدستور مالیخولیا باید کرد و آنجا که سبب بلغم یا دم بلغمى بود علاج بدستور صداع سرد و بلغمى و بعضى از علاج لیثرغس باید کرد و آنجا که سبب خلط صفراوى گرم بود علاج بدستور صداع صفراوى و بعضى از علاج قرانیطس باید کرد و آنجا که سبب باد و بخار بود علاج صداع ریحى باید کرد و آنجا که سبب آفت عضوى باشد علاج آن عضو و تقویت دماغ باید کرد بعد تنقیه و آنجا که سبب سمى باشد علاج آن بدستور که در باب سموم مذکور شده باید کرد و آنجا که سبب بخار سمى باشد از احتقان اخلاط در اعضا آن محل را که بخار از ان برمى‏آید داغ باید کرد و بتیزاب کارى تحلیل اخلاط آن باید کرد و بمسهلات تنقیه دماغ و بدن کردن و بالاى آن محل را پیش از وقت صرع محکم بستن نافع بود و اگر آن عضو را توان قطع کردن بقطع آن بالتمام مرض مندفع گردد و شرط آن محل و حجامت آن در هر هفته عظیم مفید باشد و آنجا که سبب بخار و ضعف معده باشد قى در هر سه روز مفید بود و ترکى جلنابى و یا رس و بلادر و یا حافظ الصحة و سفوف مقوى مداومت نمودن نافع بود بعد تقویت دماغ و خوردن شراب نرم هم مفید بود و داغ بر معده نهادن مناسب باشد و غذاهاى سبک کم بخار نیکو آید و همچنین گلقند و مقویات معده بر بالاى طعام مفید بود و سائر امراض معده را

خلاصة التجارب، متن، ص: 202

علاجش بدستورى که در محلش مبین‏ست باید کرد و تقویت دماغ نمودن و اطریفلات در تقویت و تنقیه معده و دماغ جامع النفع‏اند و آنجا که سبب فساد اخلاط معده باشد نخست تنقیه خلط فاسد باید کرد بعده تقویت دماغ و معده نمودن چنانچه گفته شد و در هر دو نوع از تخمه و مضعفات معده پرهیز واجب بود و آنجا که سبب بخار منى باشد و یا طمت محتبس استفراغ آن نافع آید و بعد از ان تقویت دماغ و گرده و رحم باید کرد و بتدابیر این در اصناف رحم اشارت تام واقع شود و آنجا که سبب بخار همه تن بود خلط غالب را دفع باید کرد و مزاج بدن را بتبدیل کردن و فربه را لاغر ساختن و لاغر را فربه کردن و آنجا که سبب تیزى حس دماغ باشد خشخاشیات و مخدرات و غذاهاى غلیظ جمله نافع بود و از بویهاى غالب حذر لازم بود و آنجا که سبب اندر جوهر دماغ یا غشاء آن بود تدابیر اقوى باید کرد و رفق عظیم مرعى داشتن و در تقویت دماغ و تنقیه آن بسیار کوشیدن و علاج صداعها و سرسامها و جنونها اینجا بسیار مناسب بود هر ماده را مناسب آن و بعد تنقیه روغن مار بر سر مالیدن و بدان مداومت نمودن نافع بود و حکماء هند گویند که صرع بیشتر مردم بزرگ را از کرم دماغ افتد و علامت آن بدبوى مخاط و غلبه ترى دماغ باشد و احساس حرکت چیزى در مقدم دماغ و گرانى و خارشى و دغدغه در ان موضع و حدوث صرع در خلوء در حرکت و علاج آن بود که بمسهلات رطوبات را کم کنند و چیزهایى که کرم را کشد در بینى چکانند و دمند و بر پیشانى و میان دو ابرو طلا کنند و از ادویه که در صداع دودى دماغى گفته شد بهمان دستور چندانکه آن اعراض برطرف شود و انگاه تقویت دماغ کنند و تعدیل مزاج و چون اکثر وحشتهاى دماغ بیشرکت معده و دل نمى‏باشد در معالجات مراعات آنها واجب دانند و طریق کلى‏ در مراعات مصروعین آنست که چون صرع گرفت اندامهاى او را راست بدارند و بپشت خوابانیده و اگر تشنجى قوى مى‏باشد انگشتان دست او را گشاده بدست گیرند تا بناخن آزرده نشود و انگشتان پایهاى او را راست بدارند تا ناخن بر زمین نه‏زند و اگر زبان مى‏خاید لته در ابتدا اندر دهن او نهند و در اواخر تشنج سر او را بکاورس تکمید کنند و بعضى از اعصاب و عضلات او را محکم بگیرند و بمالند چنانچه در شخوص گفته شد و چند بیدستر و سداب ببویانند و بر پیشانى و درون گوشها بمالند به آب سائیده تا زودتر بخود آید و باید که همواره چند نفر او را پاسدارند تا در آب و آتش و چاه و غیره نیوفتد و از بلندیها و سوارى و کنار آب و آتش و جاهاى ناهموار او را حذر فرمایند و از چیزها که خوردن آن صرع را مى‏جنباند چون کرفس و گوشت بز و خمر و چیزهاى سخت‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 203

چرب و شیرین و غذاهاى غلیظ از گوشت حیوانات بزرگ و لبنیات و میوه‏هاى کم حلاوت و ماهى و چیزهاى سخت ترش و شلغم و کرنب و تره و سیر و پیاز و باقلاى خشک و عدس و لوبیا و هرچه بخار انگیزد و تیز طعم بود یا سخت سرد و یا سخت گرم بود پرهیز کنند و همچنین از هر چیزى که بوى آن صرع بجنباند چون دود گوگرد و روى سوخته و قیر که روغنى یا صمغى‏ست سیاه و قطر آن که روغنى باشد سیاه و بد بودار و سرون بزوتیس و بوى مردار بتخصیص آن را که از ذکاى حس صرع افتد و همچنین از چیزهاى که حس پریشان مى‏کند و بخار دماغ را مى‏جنباند چون ملاحظه چیزهاى و دارو گفتگوى غلبه و آوازهاى بلند و در آب روان از بلندیها نگریستن و بسیارى فکر در مسائل و غیره بر سفیدى و روشنائى قوى نگریستن و از ریسمان باد خوردن و در روى باد شستن و همچنین از هر فعلى که اخلاط را سخت در حرکت مى‏آورد چون حرکات متعب بى‏عادت و بر امتلا جماع عادت و حمام گرم و خواب روز و غالب و حرکت در گرما غالب و در سرماى غالب و همچنین از اعراض نفسانى مفرط بتخصیص از غم و خوف و غضب و همچنین از هوا و غذاهاى بد و مولد خلط و مدد آن‏ و تدبیر جامع النفع درین مرض داغ کردن پیشانیست و نزدیک میان دو ابرو یا بر میان سر بر محل یافوخ یا بر پس سر که چال‏ست و حجامت پس سر و میان دو کتف و ساقها و مراق و تیزاب کارى تمام سر و کفهاى پایها بعد تنقیه و مداومت روغن کارى سر بروغن مار و عقرب و موم روغن نفط و کرچک و دهن بسر و راحت و روغن ضفدع و گرگ بچه و کفتار و در هر هفته تنقیه بمسهل یا تلئین مناسب یا حقنه کردن و یک روز در میان یا دو روز قى کردن و حرکت معتدل بین الطعامین چنانچه عرقى فى الجمله بباید کردن و مسام را گشاده داشتن و جند بیدستر و فاوانیا با خود داشتن و بر معاجین مقوى مانع بخار بعد طعام مداومت نمودن و مریض را خوشدل ساختن و بظرافتها و صحبتهاى مرغوب مشغول کردن و غذاهاى پرقوت و سبک سریع الهضم خوردن و از امتلا و تخمه و بیضه دور بودن و اطراف را بستن و محجمه آتش بر ساق نهادن و نقل بهواى ضد هواى محل حدوث مرض کردن و در جایهاى بیهم و غم نشستن و بکم خوردن آب و میوه عادت کردن و اکثر اوقات دلک معتدل از طرف بالا بشیب کردن و هر روز غرغره بغرور مناسب کردن و در سرماى ماه جند بیدستر قدرى خوردن و سه روز در سرماهها افسونهاى ماده که درین باب آزموده است خواندن و بر مریض دمیدن که طریقش اینست که چون مریض از خواب برخیزد و صباح بر ناشتا او را بنشانند و چادرى سفید بر سر او پوشند

خلاصة التجارب، متن، ص: 204

و عنبر بخور کنند و در تراز و جاروبى افسونگر بدست گیرد و افسون مى‏خواند و جاروب را از سر او باطراف مى‏کشد و چون تمام مى‏کند سه کرت بر زمین مى‏زند و افسون را هفت کرت بخواند و اگر روز اول سه کرت خواند و دوم پنج کرت و سوم هفت کرت نیکو بود و بعد ازین بر قدرى آب بخواند و بدمد و برو بپاشد و اگر بر طعام و بر شربت او اکثر اوقات خوانند و دمند هم بسى نیکو بود و در وقت بیهوشى او اگر بر آب خوانده و دمیده بر روى او بپاشند هم مفید آید ویرا و آن اینست سورج هستنى سمندر ترنى کات کماهى کناهى هکى کلائوها ره کهارى منکى جهال پهیاکتون کتون کرهن کتون کت کت کنکالى سر نیک یان چنونار این کاجکره جتوشینونکا بجریان چنو کرد کابان چنو جن کنکالى و هبن رکیالاچن من کنکالى چو رائى بیاد چتو جن من کنکالى بامى پاى تللیون میرى هست و هانترى کى یرسمادبن کورى کى سب مهاو یوکى منترى ناهنن جهال کئى چهال سرناهین چهال هوت ناهین جهال کنت ناهین چهال سپت ناهین چهال جهالى سرى پسرى آوى جاوى ایسره مهادیوکى مندر آلاکى جاجهالى سمندر پارجا بعد تمام کردن این افسون چند لفظى دیگر خوانده بر مریض و مدوینى تولون سآرا اسآرى و بآرا آبند هون یتنى یارى پرلوها منى کهاوادک کرى سرى کورک را و سیتکر سوناست نافع بود ان شاء اللّه تعالى و یک نوع مرضى هست که ناگاه زنان را پدید آید که صورتهاى نابوده به‏بینند و سخنان نامربوط گویند و خندند و در اثنا گریند و در رى گویند که او را کیش شده یعنى از جن مضرت یافته و من چندین را بدین افسونها علاج کردم در ساعت صبیه شش ساله در فانیر صباح شفتالوى نیم رسیده و زعرور خورده بسیار خورده بود و کمتر عامى پیدا کرد و ببخور گشنیز آن را ردع کردند صباح دیگر تپ کرد و بعد سه روز ام الصبیان پیدا کرد چنانچه مقطوع الطمع شده بود من او را فادزهر در گلاب سائیده شبانگاه دادم بهتر شد غذا گوشت ابه دادم و على الصباح دیگر فادزهر و غذاى مذکور دادم بهتر شد شبى دیگر مکرر کردم با خود آمد و غذا طلبید شورباى بقیمه دادیم و روز دیگر عرق کرد و صحت یافت‏ جوانى‏ سى ساله را در کوهپایه رى صرع پیدا شد و چندین سال داشت و چنان بود که چون نوبت مرض او نزدیک شدى جمله اعضاى او درد گرفتى چند روز بطریق اعیاء عام و بعد از ان مصروع شدى و بعد صرع بحال خود بازرفتى حضرت در ابتداى درد او را هر شب بوقت خواب حب الشفاى میانه مى‏دادند و غذا دو وقت صباح و عصر پلاد چرب بگوشت نقلى مى‏فرمودند یا سرکه کبرى و بر سر طعام گلقند مى‏دادند

خلاصة التجارب، متن، ص: 205

و هر روز جندبیدستر سائیده به آب در بینى و درون گوشهاى او و بر پیشانى او مى‏مالیدند و دائما مى‏بویانیدند و هر صباح بر ناشتا مقدار یک قاشق خرد سکنجبین عنصلى او را لعق کردن مى‏فرمود بهمین ترتیب چند نوبت بخیر گذشت و صحت یافت و بهمین ترتیب یک سال مداومت نموده بعد یک سال سکنجبین را نیز ترک کرده خوش شد غلامى سى ساله زنگى را صرع پیدا شد حضرت او را هر صباح یک شربتى جند مى‏خورانید و غذایها چرب ساده مى‏خورد بهمین دوا صحت یافت و اللّه اعلم‏

سکته‏

این علتى بود که قوت حس و حرکت ارادى بیک‏بار بالتمام معطل شود بسبب مانعى و و صاحب آن را هیچ حرکت جز دم زدن نماند زیرا که آن حرکت ارادى نیست و این مانع سده تام بود که بیک‏بار اندر مجارى دماغ افتد و راه رسیدن روح حیوانى را بدماغ و راه رسیدن قوت روح نفسانى را باعضاى حس و حرکت مى‏بیند و سبب این سده یا امتلاى دماغ بود از ماده غلیظ یا لزج بلغمى یا خون یا سوداوى غالب یا بهم درکشیدن پردهاى و دماغ خود را از موذى که بیک‏بار بر او وارد شود یا از خارج مثل سرماى قوى و ضربه محکم و سقط سخت و یا بخارى عفن و یا از داخل چون بخارى فاسد سمى غلیظ که از غلبه احتباس منى و یا طمث مرتفع گردد و باشد که از غلبه خون در پخته شدن آن اندر تجاویف دل و دماغ و پر ساختن آن تمامى رگها و شریانهاى بدن را سکته مهلک در یک زمان واقع شود و آن را اطبا خناق قلبى گویند و گاه باشد که ماده فالج هر دو جانب دماغ را پر کند و فالج سبب سکته گردد علامت‏ خاصه سکته اندر سبات گفته شد و آنچه منذر بود بوقوع وى گرانى سرست و غلبه دوار و طنین و کسلانى اندر حرکات و خیرگى چشم و اختلاج اکثر اندامها و بهم سودن دندانها در خواب بسیار و امتلاى رگها و سردى اطراف و بول زنگارى یا سیاه یا رسوب نخائى بجهتى سابق و بباید دانستن که هر سکته که دم زدن اندر وى آسان‏تر و با نظام بود اسهل باشد و آنچه صاحب آن بمیت شبیه گردد و یا به بینى خرخره مى‏کند و دندان محکم بهم دربرده و کفک بر لب آورده کم خلاص گردد و بقراط حکیم مى‏گوید که سکته هرگاه که قوى افتاد از ان خلاصى ممکن نباشد و اگر ضعیف افتاده علاج بصعوبت پذیرد زیرا که چون سده تام اندر مجارى روح واقع مى‏شود و روح بجهت لطافت از اختناق تام زد و فاسد مى‏گردد تدبیر را بدان رسیدن صعب بود و فرق میان مسکوت و صاحب شخوص بدان کنند که اندر شخوص بر حال سابق ماند و در سکته چنان باشد بلکه اگر ایستاده باشد یا نشسته بیوفتد و چشم مسکوت اگر قبل از ان‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 206

گشاده بوده باشد بهم گیرد و فرق میان آن و غشى در غشى گفته شود و چون اشتباه افتد که مسکوتى که دمزدن وى ظاهر نباشد زنده است یا نه پنبه زده بر بینى او نهند و قدرى آب بر روى شکم وى ریزند اگر اندک حرکتى اندر آب با پنبه پدید آید زنده باشد و الا مرده بود و اگر آئینه روبروى او دارند بتوان دریافتن و شریانى در درون و بر هیئت بر جانب ظهر که دائما در حرکت‏ست و نبض از جهت برو خارج و ضعف زود از حرکت بازمیماند و بادخال اصبع معلوم توانکردن که حرکت مى‏کند یا نه و تا آن ساکن نگردد حیات منقطع نشود و بهتر آن بود که درون چشمهاى مسکوت نظر کنند اگر مثال انسان که آن را مردمک گویند دیده مى‏شود زنده باشد و الا نباشد علاج‏ آنجا که خون غالب باشد و مسکوت سخت سرخ و مرطوب بود نخست فصد باید کردن از قیفال هر دو دست یا از وداجین و بر ساقها حجامت نیکو کردن و شکم را بحقنهاى معتدل فرود آوردن اولا و بعده بحقنهاى حاد اگر احتیاج باشد و چون دندان بهم درنبرده باشد پر مرغ از روغن سوسن و غیره چرب باید ساختن و بایارج فیقرا آلودن و بحلق او فروکردن تا باشد که قى افتد و بعد قى حقنه کردن اولى باشد و مهرهاى پشت و گردن او را بروغن فربیون گرم کرده نیک بباید مالیدن و اگر چیزى بحلق او فرورود تریاق بزرگ و اشباه آن یا جندبیدستر یا حلتیت یا سکنجبین در ماء العسل حل کرده بحلق او باید چکانیدن دموى سر را بباید ستردن و دواهاى حاد مفرح مثل فربیون و بلادر و زراریح و خردل و بیش و سیماب و اشباه اینها بر او ضماد یا طلا کردن گرم کرده و عصیه مرزنجوش و جندبیدستر و زهره کلنگ بهم آمیخته در بینى او چکانیدن و نمک گرم کرده بر سر او پیوسته ضماد کردن نافع بود و گفته‏اند که اگر طبقى یا تابه را بآتش سرخ سازند و بر سر او مى‏نهند چنانچه موهاى سر او را بسوزد عظیم مفید بود این جهت آگاهانیدن بود و ترقیق خلط لزج و باید که اطراف او را محکم بمالند و پشت بکوبند و پیوسته بخور مناسب به بینى او مى‏دارند و اطراف او را در محلى که هواى آن معتدل بود اندر آب گوگرد مى‏نهند و اندر حمام گرم بى‏آب بعد از استفراغات مى‏نشانند و آنجا که از بلغم لزج افتاده باشد در قى و حقنه نیز و مالیدن بلثه خشن و نهادن تابه گرم و مفرحات بر سر ضماد کردن و سائر علاجهاى مذکور سواى فصد و حجامت مبالغه تمام باید کردن و خون را بحال خود گذاشته بحرکت درآوردن و در تسخین دماغ و ترقیق و تلطیف ماده بیشتر کوشیدن و قنطوریون کبیر و شحم حنظل و غاریقون اندرین حقنه مناسب بود و اگر بچوبى نرم یا روال بر سر او بسیار زنند بغایت مفید باشد و آنجا که از سودا افتاده باشد اگر در خون‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 207

غلبه باشد فصد و واجین و یا باسلیق مناسب باشد بعده حقنهاى معتدل مکرر با سائر تدابیرى که اولا مذکور شد و لیکن چیزهاى بسیار گرم و تیز دور باید داشتن و در حقنه چیزهایى که سودا از دماغ بکشد داخل باید ساختن چنانچه در امراض سوداوى معلوم شد و آنجا که از ضربه بر سر افتاده باشد فصد و سخت مالیدن بعد از ان و چیزى بر سر او زدن و آگاهانیدن و حقنهاى معتدل بکار داشتن مناسب بود و آنجا که از سقطه افتاده باشد همین علاج مفید آید و آنجا که از بخارى عفن افتاده باشد تریاقات باید در گلوى او چکانیدن و بویانیدن و سرکه پیازى و سیرى على الاتصال در درون بینى و گوشها و بر سینه و کفهاى دستها و پایهاى او مالیدن و تیزاب نرم بر سر و دل او طلا کردن و عطرهاى موافق بکار داشتن و بجددار و خمر حقنه کردن یا بگل مختوم در خمر حل کرده و اشباه آن و آنجا که از انتقال مرضى افتد مثل فالج و غیره آن را علاج نباشد امیر الیاس خواجه‏ را در قم از امتلا و کثرت شرب خمر سکته شد و بعد شبانروزى که نفس تمام منقطع گشت او را تجهیز و تکفین کردند و در صندوق نهاده بقبر مى‏بردند و مولا احمد طبیب قمى رسید و از کیفیت فوت او پرسید و دانست که سکته است التماس کرد تا نعش او را بخانه او بازآوردند و خلوت کرده از شریان ویرا دریافت که هنوز اندک رمقى باقیست فى الحال خانه را گرم ساخت و غلامان را فرمودند تا او را بسیار مالیدند و بر سر و اطراف او بسى زدند تا لختى خون بحرکت درآمد انگاه از هر دو رگى قیفال فصد کرد تا اندک خون روانه شد همچنان او را مى‏مالیدند و آهسته مى‏زدند چنانچه نیک خون بحرکت آمد انگاه بر سر او چیزهاى گرم مى‏نهاد و بمذکورات مى‏بویانید بعد مدتها اندک بحرکت آمد و نفس ظاهر شد بعد استیفاء فصد حقنهاى مناسب بکار داشت و از اشربه و ادویه لائقه بحلق او اندک چکانید تا بهوش بازآمد و بعد از ان مراعات مى‏کرد تا تمام از ان علت خلاصى شد باذن اللّه تعالى‏ دو زن‏ را در رى سکته دموى افتاد و هر دو را فى الساعة بفصد و مالیدن و جند بویانیدن بهوش آوردم و بعد از ان دیگر مراعات مى‏فرمودم تا بحال خود آمدند کودکى‏

رسیده از دراز گوش افتاد و سکته شد شخصى او را درین حال رسید و دید فرمود که سر او را برهنه کردند و تازیانه بسیار بر سر او زدند بهوش آمد غلامى‏ هندى را پهلوانى طپانچه محکم بر بناگوش زد او را سکته افتاد و بعد سه چار ساعت که باخبر شدیم دندان بهم دربرده بود و گاهى اندک کفک را بر لب مى‏آورد امّا نفس او بقدر هموار مى‏آمد حضرت فرمودند تا چند نفر او را مى‏مالیدند محکم محلى گرم و مشنک مى‏زدند

خلاصة التجارب، متن، ص: 208

و از هر دو دست او را فصد کردند از اکحل که قیفال او ظاهر نبود در اول خون کم‏کم و قطره‏قطره مى‏آمد و بعد مدتى روانه شد و دو طشت خون ازو گرفتند چون قدرى بهوش آمد تیزاب بر کفهاى دست و پاى و پیشانى او مالیدند و هر ساعت و دو لته کبود بر دماغ او مى‏داشتند تا ساعتى را نیک واقف شد بعده او را بشیح و روغن گاو فرمودند تا حقنه کردند سه نوبت بحال خود آمد شخصى از آب بسر فرو افتاد و سکته شد مخبرى رسید و فرمود تا مردى پرقوت بغلهاى او را گرفته از زمین بردارد و محکم بجنباند او را چنین کردند بهوش آمد و تدبیر حق نزد من آنست که اگر خون غالب باشد بهر تدبیر که توانند خون کم کنند اول و بعده اگر بهوش نیاید سر او را بتراشند و تیزاب فاروقى مدبر حاد حلتیتى بر سر و کتفهاى و دستهاى و پایهاى او مى‏مالیدند و اطراف او را دلک مى‏کنند و مشتک مى‏زدند و دو دلته به بینى او مى‏دارند تا بهوش آید و بعد از ان باحتقان مناسب ما بقى خلط را دفع مى‏کنند و اگر بدینها نیز بهوش نیاید قدرى تیزاب تیز بر روى زبان او نیز بمالند و قدرى تیزاب نرم در حلق او قطره‏قطره بچکانند چنانچه مقدار یک ملعقه بحلق او فرورود و چیزهاى سخت گرم کرده بر سر او مى‏نهند و قلیلى رسن قوى بدرون بینى او بمالند و هرگاه شکسته گشاده گردد تا بیست و چهار روز او را مراعات کنند تا از عود امن گردد بدان که هر صباح ماء الاصول یا روغن بید انجیر یا روغن بادام تلخ دهند و هر هفته مسهلى مناسب بکار دارند و یا حقنه موافق کنند و غذا نخود آب و شورباى گوشت گنجشک و کبوتربچه فرمایند و مداومت حب الشفا یا حافظ الصحة مى‏کنند در غیر بلغمى و در بلغمى رس قوى مى‏خورد و این تدابیر امراض بلغمى بود و آنجا که خون غالب باشد و فصد مناسب ندانند باقى معالجات مذکوره موافق آید و آنجا که از سمیت بخار منى افتاده بود بعد افاقه دفع آن مناسب بود و آنجا که از سمیت بخار طمث افتاده بود بعد از افاقه ادرار حیض و طمث واجب بود آنجا که از برد مفرط افتاده باشد گرم کردن سر بتکمیدات و تابه گرم و در حمام گرم خشک نشاندن و غالب مالیدن و تدهین بدهنهاى مذکور کردن کفاف بود و اللّه اعلم‏

فالج‏

در اصطلاح اطبا سستى عصبها و عضلها و او تاریک شق بدن و باطل شدن حس و حرکت آنها را گویند چنانکه مناسب معنى لغوى فالج‏ست که آن نصف ساختن چیزهاست و گاهى بر سبیل عموم سستى و بیحسى و بى‏حرکتى هر عضوى که واقع شود آن را فالج خوانند و این مرادف استرخا بود و فالج و فلج و افلج بیک معنى ملى باشد

خلاصة التجارب، متن، ص: 209

سبب فالج یا آنست که روح حساس و محرک در آن عضو نفوذ نمى‏کند و یا آنست که با وجود نفوذ اثر و قوت آن را عضو قبول نمى‏کند بجهت سوء المزاج مفرطى که عارض آن شده و این سوء المزاج اغلب بارد مى‏باشد یا رطب جهت آنکه برودت به تکثیف و اجماد و اجتماع اجزاى عضو سد مجارى روح مى‏کند و رطوبت بارخا و ترهل و درهم نشاندن اجزاى عضو سد مى‏کند و حرارت و یبوست بخلاف فعل اینها مى‏کنند لیکن در افراط یمکن که تخفیف تام و سد مجارى کنند و این فالج سوء المزاجى در یک عضوى از اعضا افتد نه در تمام بدن و نه در یک شق چون فالج مثانه و ذکر و اشباه آن جهت عدم اتفاق سوء المزاج اعضاى مختلفه الطبائع و دفعى نیز نتواند واقع شدن جهت آنکه حصول سوء المزاج ساذج تام را مدتى مى‏باید و امّا عدم نفوذ روح حساس و محرک در عضو یا بسبب قطع مجارى باشد از پهنا و یا بسبب سده بود که در مجارى روح واقع شود و از غلبه خلط یا از غلیظى آن یا از لزوجت آن یا از منقبض شدن عضو یعنى بهم در نشستن اجزاى آن بجهت رسیدن سرماى عظیم بیک‏بار بعضو یا رسیدن ضربه سخت و یا وقوع شدّى و حنفى محکم از خارج و یا مجاورت ورمى و یا میل نمودن مهره از مهرهاى گردن و پشت و یا از غلبه غلظت جوهر عضو همچو پوست عقب و باشد که سده و انقباض هر دو مانع شوند چنانچه ورمى که در تمامى منابت عصب افتد از سقطه قوى یا در شعبه از شعبهاى آن و فرق میان آنکه فالجى که بعد از ضرب یا سقوط واقع شود بسبب قطع مجاریست یا بسبب انقباض از ورم بدان کنند که فالج قطعى دفعى بود و ورمى تدریجى و بباید دانستن که هرگاه سبب فالج در یک شعبه عصب افتد اعضاى که حس و حرکت بوسیله آن مى‏رسد مفلوج شوند و باشد که در عصب حرکت افتد و عصب حس سلامت بود و عضو مفلوج را احساس باشد و هرگاه سبب در یک شق نخاع از گردن افتد نصف بدن در طول مفلوج گردد و لیکن رو بسلامت بود از جهت آنکه اکثر اعصاب روى از جوهر دماغ رسته است‏ و هرگاه‏ سبب در یک شق بطن موخر دماغ افتد یک نصف بدن در طول و یک نصف پوست روى مفلوج گردد و نصف پوست سر نیز حذر شود جهت رستن بعضى اعصاب آنها ازین بطن و اگر سبب در هر دو شق بطن موخر باشد تمامى بدن غیر از سر مفلوج گردد و مراد مراد از سرما فوق رقبه است جهت آنکه اکثر اعصاب حس و حرکت سر و روى از بطنین مقدم دماغ رسته‏اند و هم بدین جهت حس و حرکت اعضاى درونى هم بسلامت باشد و اگر سبب در جمله بطن دیگر افتد آن سکته مهلک مذکور بود و این علت فالج از انتقال امراض چون مالیخولیا و حصبه و ارمنى دانه‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 210

و صرع و اختناق رحم و ذات الجنب و ذات الریه و لیثرغس و حذر و لقوه و اماس عضله کردن بسیار افتد و گاه باشد که بسبب خشمى عظیم یا بسبب خوفى و اندوهى غالب و یا بسبب حرکتى رطوبتى فزونى که اندر تن ساکن بوده بجنبد و باطراف فرود آید و عضوى مفلوج گردد و در امتلاء بدن فالج عام هم ممکن و هر عضوى مفلوج که رنگ آن برنگ تن نزدیک بود و لاغر و کوچک نشود و قطعى و انتقالى نباشد علاج‏پذیر بود و آنچه برخلاف اینها باشد علاج آن مشکل بود نبض مفلوج از بطوء و ضعف و فرّات و بى‏نظامى و تفاوت و تواتر خالى نباشد بتخصیص اندر سوء المزاجات بارد و رطب و بول اکثر را سفید بود مگر آنجا که جگر و یا گرده ضعیف باشد که بسرخى مائل باشد جهت قصور در تقسیم و تفریق خون و در خلطى و ورمى نبض و بول مناسب باشد بحال هریک چنانچه در ابواب سابقه معلوم گشت و آنجا که بسبب سوء المزاج عضو بود و فالج در عضوى ظاهرى باشد مثل ذکر و انگشت و دست و غیره بضمادها و کمادهاى مناسب و تدهین متصل بدهن مسمن و دهن راحه و تعدیل مزاج بمداومت کنتى و رسن رى و بلادریات علاج کنند و آنجا که علت در عضوى باطنى بود چون مثانه و معاى مستقیم و اشباه آن بحقنهاى مناسب و ضمادها و طلاها و کمادهاى لائق از بیرون و تعدیل مزاج بمذکورات علاج کنند و بیان اینها در تفصیل امراض آن اعضا مذکور گردد ان شاء اللّه تعالى و آنجا که سبب سده باشد باید دیدن اگر از ماده دموى غالبست و سحنه و فصل و سن و قوت مساعد باشند اول فصد کنند و سه شبانروز اگر ممکن باشد هیچ غذا ندهند و بعد از ان هر روز غذاهاى مى‏دهند که بجوهر لطیف بود و به اثر مقوى و مفتح سدّه بر اشتهاى غالب صادق و از پى آن دواى دهند که تفتیح کند سده را و خون را بخورد بخاصیت و کم سازد و این فعل در سن پرقوت بود و یا خود تفتیح کند و عصب را از آفات پاک سازند همچو بلادر و همواره چیزهایى که مقوى عصب و محلل ماده و مفتح بود مى‏مالند بتخصیص دهن راحه و دهن سمن که درینباب آیتى‏اند و چون مرض در یک شق بود تمامى مهرهاى گردن و پشت و آن یکدست و یک پاى و یک سرین را روغن و ادویه مى‏مالند و در یک گرم نهند و تکمید ریگ و زیره کنند و اگر در تمام شقین باشد جمله را تدهین و تکمید کنند دورست در ریگ گرم نشیند و غسل اندر آب گرم معادن آب دریا عظیم نافع آید و طلاى تیزاب نرم بر مبادى عصبها از نخاع و فقرات و بعده بموم روغن نفط چرب داشتن بسى مفید بود و اگر گاهگاهى قى کند بخوردن تیزاب نرم ساخته و آنچه مثل آن بود یمکن که عظیم مفید آید

خلاصة التجارب، متن، ص: 211

و در هر هفته حقنهاى متوسط مکرر کردن نافع بود و در هر ماه حب چنبال خوردن مفید باشد و چون این مرض مزمن‏ست در علاج هیچ تعجیل نباید کردن و جهت تقویت گوشتهاى گرم لطیف چون کبوتربچه و گنجشک و اشباه آن باید دادن و دارچینى و زنجبیل و زعفران در همه طعامها داخل باید ساخت و چیزهاى نفاخ و میوها و سردیها و ترشیها و هرچه باعصاب و اوتار مضر باشد و یا خون‏فزا بود چون خمر دور باید داشتن و گل انگبین هر روز باید دادن و جدوار اندر جلاب و ماء العسل گرم کرده سوده هم نافع آید و از سرما و آب سرد خوردن و ریختن پرهیز کردن باید و پیوسته مویها باید پوشیدن همچنین تا هنگامى که اندک تفاوتى بخیر دریابند انگاه در طریقى که نافع آید مبالغه و مداومت نمودن و چون فصد را مانع باشد بحجامت و ارعاف و شرط اذن و غیره خون کم کنند و بگرسنگى کشیدن و اگر اینها را نیز مانعى باشد همین دستورها را مرعى دارند و آنچه از غضب و حرکت عنیف و هم عظیم افتد علاج آنهم بدین نوع کنند و اگر ماده سودا غلیظ یا غالب شود و در خون هم غلبه نبیند باحتیاط تمام اول فصد باسلیق بادواج آن جانب کنند بعده همین تدبیرات مذکوره بکار مى‏دارند و از چیزهاى خشکى‏فزا و مولد سودا حذر مى‏کنند و اگر در خون غلبه نبیند بمسهل سودا چون حب سنگ سلیمانى و اشباه آن بعد نضج و قرار ماده تنقیه مى‏کنند هر ماه دو سه نوبت و بعد تنقیه سائر تدبیرات را بمحل لائق ملازمت مى‏نمایند و بعضى قرار ماده این علت را مطلقا بعد هفدهم تعین کرده‏اند و بعض بعد سه هفته و بعضى بعد چهل روز تمام و درین فالج سوداوى اکثر از علاج مالیخولیا مناسب بود و قى کردن به تیزاب نرم کرده مدبر بر آنجا بیشتر منفعت دهد جهت دفع شدن سودا و این صنف فالج از انتقال مالیخولیا بسیار افتد و علاج پذیرد و آنچه از غلظت سودا افتد علاج آن صعب‏تر بود از آنچه از غلبگى سودا افتد و اگر از ماده بلغم غالب باشد فى الحال که حذر غالب و سستى دریابند تخم ترب و بیخ خربزه کوفته در ماء العسل گرم بدهند و قى فرمایند بمبالغه و بعده تا چهار روز اگر ممکن باشد با غذا هیچ تدبیر نه‏دهند و الا بر ماء العسل نیمگرم اقتصار کنند و از آب خوردن هرچند ممکن گردد در ایام این مرض منع کنند مگر وقتى‏که مسهل قوى خواهند داد که آن هنگام پیش از ان آب دهند و اگر بر تشنگى صبر نباشد ماء العسل دهند و غذا هم کم آب و گرم و با ابزار نیکو دهند مثل مطبخنه کبوتر که ترشى نداشته باشد و زعفران و دارچینى و فلفل و مصطگى و کبابه و مشک اندر ان باشد و گوشت حیوانات‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 212

مزاج گرم بتخصیص دشتى نیکو بود و گوشت روباه و کفتار و راسو بدین علت مخصوص باشد و سیر خام غالب در طعام هم مناسب باشد و برنجینه و اردینه و غیره نیکو نباشد و نان خشکار اندکى جائز بود و بعد چار روز که مرض محقق گردد بنیاد تنقیه کنند بحقنهاى بقوت مائل در هفته دو نوبت و ما بین حقنتین یک قى نیک مى‏کند چندانکه سه هفته بگذرد و بعد از ان حقنهاى قوى کنند چنانچه در سکته سرد معلوم شد و شیافها و فرزجه‏هاى گرم مدر بول و رطوبات هم مناسب بود و بعد چهل روز هر هفته از مسهلات قوى مى‏دهند مثل حب چنبال و قیروطى اقوى و پیش روز مسهل قى مى‏فرمایند بمقى بلغم و در غیر ایام مسهل هر صباح معجون فلافلى و یا دواء المسک و یا بلادر بدستور باید داد و بر بالاى طعام زنجبیل پرورده و اگر به رس قوى با کتبى مداومت نماید هم نیک بود و اولى آن باشد که هر شب رس در درون بینى مالیده خواب کند و در موضعى گرم و خشک نشیند و مونبه پوشد و در میان ریگ گرم کرده بشب شق مفلوج را نهاده خواب کند و روز در آفتاب گرم نشیند یا در پیش آتش و پیوسته روغن مسمن یا روغن راحه یا روغن حشب پخته مى‏مالد بر پس سر و مهرهاى گردن و پشت و بر تمامى عضو مفلوج و از استعمال آب از خارج خواه گرم و خواه سرد الا آب معدن زاج که نیک بود و از میوه خوردن و از هواى سرد و تر و از هرچه بلغم‏انگیز و سردى یا ترى‏فزا باشد حذر عظیم نماید و هرچه گرمى و خشکى مى‏فزاید بکار بردارد و شراب را درین مرض عظیم مضر دانند جهت آنکه در معده مفلوج ترش شود و سرکه بدترین چیزى بود اندرین مرض و تپ لازمه و نائبه اندرین مرض نافع بود به شرطى که در سردى و ترى خوردن جهت حرارت مبالغه نکنند و تحریک عضو مفلوج فى الجمله لازم بود و این قسم بلغمى بیشتر از سائر اقسام افتد و اگر از ماده بلغم لزج باشد علاج همین نوع باید کردن لیکن در مسهلات و حقنها چنان باید اندیشیدن که چیزى داخل سازند که تقطیع بلغم کند و بعصب مضر نباشد و اطریفلات و سفوفاتى که هلیله داشته باشد و یا ترکیبى که سطوح باطن اعضا را درشت سازند و از آلایش لزوجت بلغمى آنها را پاک سازند و چون اخراج بلغم لزج از دماغ و از نخاع و عصب و وتر بسى مشکلست درین صنف مدارا و احتیاط و ملازمت علاج بیشتر باید کردن و از چیزهاى خشکى‏فزا بقدرى مجتنب باید بودن و تیزاب تیز اینجا بر محل سده مالیدن و بعد از ان تدهین روغنهاى مذکور مناسب بود و در جمله اصناف سدى بعد تنقیه‏هاى قوى مفید و نشستن در آبزنى که در ان کفتار نر زنده و تخم خردل کوفته و زعفران و جند

خلاصة التجارب، متن، ص: 213

و خوش‏نظر با بهنگرا جوشیده باشد و روغن راحه با قیروطى و نفط در ان غالب کرده و همچنین در آب زنى که در ان بچه گرگ زنده و ضفدع زنده و کلاغ بزرگ سیاه زنده جوشیده باشد و روغن خشت پخته نصف آن کرده عظیم نافع آید و همچنین طلاى زنجبیل خام سوده و در آب همچو مرهم پخته گرم‏گرم بر پس سر و مهرهاى کمر را مفید آید و همچنین دواى ابله فرنگ بدستورش مالیدن و عرق کردن و گاه‏گاهى نیم درم جند خوردن بسى فائده دهد خصوصا با یک درم ایارج و گفته‏اند که هر روز یک درم ایارج با یک درم جند خوردن مفید آید و مغز حیوانات با ابزارهاى مذکور خوردن بجاى طعام عظیم مفید بود و روغنى به پیپل و فرفیون و بزنجبیل و جند در ان باشد مالیدن نافع آید و آنجا که سبب افلیج بهم در نشستن اجزاى عضو بود از سرماى سخت و یا از عارضى دیگر چنانچه مبین گشت اغلب آن باشد که برفع آن سبب و تدارک وحشتهاى آن مرضى مرتفع گردد و تدبیر سرما خورده و کوفتگیها و اورام همه از بیش مقرر شده امّا بیرون رفتن مهره چون از ریحى غلیظ باشد و یا از ماده لغزاینده علاج آن صعب باشد و در ریاح للافرسیه بیان این کرده شود و هرگاه باشد که مفلوج را حنجره و مرى سخت گردد و چیزى بحلق فروبرده و محجمه آتش بر زیر زنخدان او باید نهادن تا گرم شود و آن را بسر تیغ انجیدن بدستور حجامت امّا خون بیرون نکردن و سکنبیج و جند بیدستر طلا کردن‏ امیر شیخ جلامیر در روزى گرم خمر خورده بود و بر امتلاى بدن سوار شده از پى شکار بسیار تاخته و مرطوبتى هم داشت چون بخانه آمد فى الحال آب سرد خورد با طعام شیرین از پى آن دیگر آب سرد در ساعت استرخاى عامى پدید آمد مولانا عطاء اللّه طبیب کردستانى که یکى از استادان مصنف بود فى الحال او را در آب یخ بغایت سرد تا بگردن نشاند چنانچه لرزه برو افتاد بعد از ان پیاله پیاله دوغ گاوى به یخ سرد کرده بدو مى‏خورانید بافراط و چون از سرما سخت بیطاقت شد مهلتى مى‏داد در سه شبانروز پیوسته بدین طریق مى‏کرد دیگر هیچ غذا نمى‏داد تا تمام بحال خود بازآمد و فترتى که درین تدبیر واقع مى‏شد زمانى بود که در شب خواب مى‏کرد پس این راى اختراعى غریب‏ست‏ جوانى‏ را از سن ده سالگى افلیج عامى طارى شده بود بلغمى و هشت و نه سال داشت و دستها و پایهاى او لاغر شده بود در حضرت او را مداومت مالیدن دهن راحه فرمودند در آفتاب گرم و در پیش آتش در خانه گرم بر تمام بدن چون دو سال این مداومت کرد و چنان شد که برخاستى بآهستگى دراز چوب بدست گرفته قدرى راه رفتى و بدست چیزهاى‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 214

فى الجمله گرفتى و هر دو روز سه ذرع کرپاس بافتى و بهمین قانع شدى و ترک علاج گرفت و الا تمام بصحت آمدى‏ بعورتى جوانى‏ افلیج شده بود در ابهر و بسى تدبیرات کردند و نفعى زیاده در ان نبود آخر الامر روزى در بهار و کودکى علفى که در میان آبها مى‏روید و گلى سفید دارد و طعمى تیز چیده بود مى‏خورد او هم قدرى طلب کرد و بخورد نافع آمد چند روز دیگر از ان همچنان خام خورد و صحت یافت خواص الاشیاء حق‏ عورتى‏ پسرى زائیده و کوفت عظیم یافت و تپ کرد هفته در سردى خوردن از جهت حرارت مبالغه کرد و پانزدهم فالج از یک شق او ظاهر شد و زبان او هم بیکار شد و بسى معالجات کردند آن مقدار تفاوت شد که به بسیار سعى بعضى سخنان شکسته گفتى و بجهد بسیار پاى خود کشیدى و براه رفتى بعد چند سال حمل پذیرفتى امّا نرسیده اسقاط شدى و چون از انتقال و فساد رحم بود علاج قبول نمى‏کرد و اللّه اعلم‏

 

خلاصة التجارب ؛ متن ؛ ص214

حذر

یعنى کرختى که آن را عوام بخواب رفتن اعضا گویند نقصانى بود که حادث شود در حس لمس اولا و گاهى نقصان حرکت نیز بآن اتفاق افتد چون عصب حس و حرکت عضو یکى باشد و سبب‏ این یا غلیظ شدن روح نفسانى بود که بدان جهت نیک نفوذ در فرج عصب نتواند کردن چنانچه از خوردن مخدرات مثل افیون و بنگ و غیره افتد و یا فسرده شدن خون و روح بود چنانچه از رسیدن سرماى قوى بعضو افتد و یا فساد مزاج روح بود چنانکه از لسع عقرب دو روز بعض سموم افتد و یا غلیظ شدن غشا و عصب بود که بانقباض نفوذ روح بود و یا سده بود ناتمام در عصب از بلغم یا از سودا یا از خون و یا فشارده شدن عصب بود از مجاورت ورمى یا از شدى یا از ضربى بر عصب یا از اعتماد بران چنانکه از بسیار بر بالاى پاى نشستن محسوس گردد جالینوس گوید که مردم خشک‏مزاج گاه بود که داروى گرم مى‏خورد و خشکى زیاده شود بدان سبب سر انگشتان حذر شود آن حذر بدیگر اندامها برآید و آنچه در تپهاى محرقه بسبب تحلیل رطوبت اصلى و غلبه خشکى حذر اندر اطراف پدید آید ازین نوع باشد و گاه بود که از ضعف قوت حیوانى حذر افتد چنانچه اندر حال غشى و نزدیکى مرگ واقع مى‏شود و بسیار باشد که بخار سوداوى بجنبد و روح را غلیظ کند و از ان حذر در اطراف و زبان پدید آید چنانچه در مالیخولیا بدان اشارت شد و بسیار بود که حذر از انتقال ذات الجنب و ذات الریه و لیثرغس افتد و بسیار مقدمه فالج و صرع و سکته و تشنج واقع شود و اکثر حذر بلغمى که لازم گردد و حرکت نیز کم تواند و حواس تیره بود بفالج بازگردد و گاه باشد که اندر هیضه از جهت تیره‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 215

و غلیظ شدن روح از حرکت بخارات ردیه حذر سخت افتد و ممکن بود که ماده حذر اندر بطون دماغ افتد و حس و حرکت وى جمله بیکبارگى باطل شود و همان روز مریض هلاک گردد و موانع سده مخدر همانست که فالج گفته شد علاج‏ چون اسباب حدوث این علت باسباب حدوث فالج قریب‏ست و سده این ناتمام‏ست و این مرض‏ست غیر لازم حقیقى از تدابیر فالج در رفع سده این کافى بود و سائر حذرهاى غیر سدى را تدارک بعضى در بحث سموم گفته شود ان شاء اللّه تعالى و باقى را همان رفع سبب لاحق از خارج کافى بود مثل رفع برد شد و امثال و آنچه از بخار سوداوى مى‏افتد علاج آن در مالیخولیاى نافخه مذکور شد و حذر یبسى را بترطیب و تبدیل مزاج تدارک باید کردن و عرضى را برفع مرض و تقویت مزاج و کسانى را که خشک‏مزاج و کثیر الحذراند تدبیر فربه ساختن و بعضى از تدابیر حمى دق بکار داشتن موافق بود و کسانى که مرطوب و کثیر الحذراند ایشان را تدبیر لاغر ساختن باید کرد به شرطى که سوداویتى در ایشان نباشد و اللّه اعلم‏

رعشه‏

لرز بدنى باشد که در سر و دست پدید آید بى‏اختیار و این‏چنان بود که قوت محرکه اعضا باراده عاجز آید از تحریک عضو على الاتصال بران نهجى که خواهند و قوت عضله نیز عاجز آید از ترک حرکت و اثبات براى آرام و آسایش بدین عضو بمیل طبیعى یا سفلى حرکت طلبد و سبب مانع اتمام نتواند کرد و از خلط این جمله اضطرارى در ارواح و بخارات و قوتهاى عضو پدید آید و عضو و عضلات آن لرزان گردد و عجز مذکور یا بسبب ضعیفى نفس قوتها باشد چنانکه در مردمى که بیمارى غالب کشیده‏اند و یا جماع بسیار کرده و یا از چیزى سخت ترسیده یا غم بسیار خورده یا از چیزى عظیم در خشم شده یا بر سر دیوارى بلند برآمده این حال مشاهده گردد و یا بسبب ضعیفى آلت حرکت عضو بود از سوء المزاجى سرد و تر چنانچه از مستى متواتر و بسیار خوردن آب سرد و میوه‏هاى سرد و تر و فقاع بسیار و ناگواریدن طعام و امثال آن افتد و یا از سوء المزاجى دیگر چنانچه در فالج و حذر مبین گشت و یا بسبب ضعیفى قوت و آلت هر دو بود چنانچه از گزیدن حیوانى سمى افتد که از سم آن بصورت نوعیه تضعیف روح کند و بکیفیت ایلام و تضعیف آلت کند و رعشه پیران هم ازین قبیل بود و رعشه که از خشم عظیم افتد هم دور نیست که ازین نوع بود چه گاه بود که رطوبت فضلیه اندر عصب و یا حوالى بوده باشد و بحرارت غضب گداخته شود و در حرکت آید و بر اعصاب و اوتار ریخته شود و مزاج عصب و اوتار را لختى بگرداند و سست شوند و از میل روح بخارج روح نیز قوتها

خلاصة التجارب، متن، ص: 216

ضعیف شوند و سبب ظاهر شدن رعشه همین اندر سر و دستها آنست که اعصاب حرکت اینها چون بمبداء اقرب‏ست نرم‏ترست و حرکت مختلف باندک تقصیرى در قوتها و آلات زد و پذیرند و بسیار سببى قوى مى‏باید تا در عضوى دیگر احیانا رعشه افتد چنانچه در خوف و غضب عظیم لرزیدن زانو گاهى پدید آید و صعب‏ترین رعشه آن بود که از جانب چپ بنیاد کند جهت آنکه از طرف چپ حرارت غریزى و قوت کمتر بود از طرف راست و همچنین آنچه کهنه شود و آنچه پیران را افتد و آنچه در سر و دست هر دو افتد امّا آنچه از ضعف قوت افتد و بس و نو باشد و از جانب ایمن افتد سهل العلاج بود علاج‏ چون رعشه در اکثر اسباب حدوث قریب بحذرست همان نوع تدابیر مرعى باید داشتن لیکن چون این علت را طول مدت لزومى بنسبت یا حذر واقعست مداومت علاج و تدابیر برفق لازم بود و اکثر رعشه که از دوام مستى افتد بترک خمر و بقوت عصب و تغلیظ غذا بصلاح آید و رعشه که از غلبه جماع کردن افتد تدابیر آن در بحث تدارک مضرات جماع گفته مى‏شود و اولى ترک جماع بود و تقویت دماغ و اعصاب و ارواح بطریقى که در حفظ الصحت مذکورست و باقى رعشهاى غیر سدى مذکور را برفع آن سبب و تقویت مزاج علاج آسان بود و اکثر خود بصلاح آید بعد رفع سبب و اندر رعشهاى مزمن سر و سدى اندک‏اندک جند بیدستر اندر ماء العسل هر روز بر ناشتا خوردن و گرسنگى و تشنگى فرمودن موافق آید و حلواى بلادر مناسب باشد و چون ماده این علت اکثر اندر لیفهاى عضلها و در وترهاست اهتمام در تقویت عضلات بیشتر باید کردن و داغ بر مبادى جمله نهادن بسى نافع آید و اللّه اعلم‏

لقوه‏

گردیدن تمام ظاهر یک شق روى بود از وضع طبیعى چنانچه یک طرف روى کج و بد نماید نسبت با طرف دیگر و سبب‏ این یا استرخاى بود که اندر عضلات یک شق روى پدید آید از جهت ریخته شدن رطوبتى رقیق از دماغ بر لیفهاى عصب آن عضلات و مترهل ساختن عضلها را و فرو آویخته شدن آنها و اعضاى که حرکت از ان عضلات مى‏یابند چون پوست پیشانى و روى و پلک چشم و ابرو و لب و این قسم کمتر افتد و یا تشنجى باشد که اندر عضلات یک شق روى حادث شود از جهت ممتلى شدن آنها از رطوبتى غلیظ که طول آنها را کم سازد و عرض آنها را زیاده کند و تمدد یافتن اعضاى روى با آن تمدد و این قسم بیشتر افتد و گاه باشد که از جهت کم شدن رطوبت اصلى و یا بریان شدن دماغ و نخاع از حرارتى تشنج خشک اندر عضله یک شق روى پدید آید و نهاد روى با آن بگردد

خلاصة التجارب، متن، ص: 217

چنانچه اندر آخر تپهاى محرقه و از پس استفراغهاى بافراط گاهى لقوه حادث شود و باشد که آماس عضله کردن اندر خناق سبب لقوه گردد بجهت آنکه بعضى اوتار عضلهاى روى و لب از چنبر کردن و استخوان سینه و خرک کتف رسته است و ازین لقوه اندر لبها پدید آید و در جمله اقسام خداوند علت آب دهن راست نتواند انداختن و بادر است نتواند دمیدن و جفنهاى چشم و لبها از ان جانب نرم نیکو منطبق نتواند شدن و هرگاه این علت قوى و بیک‏بار افتد پوست روى از جانب دیگر هم بجهت متابعت لختى بدین‏طرف منجذب مائل شود و چون اندک‏اندک و سبک افتد شق دیگر هیچ متغیر نشود و گاه بود که میل شق ماؤف بجانب انثى روى واقع شود و این هنگام گرانى این شق بر شق غیر ماؤف و میل آن ظاهر گردد و این نادر بود و از انجاست که جمعى گمان برده‏اند که جانب لقوه جانب صحیح را مى‏کشد و متغیر مى‏سازد و خود بر نهاد طبیعى مى‏ماند و چون اشتباهى واقع شود فرق بدان کند که طرف ماؤف از آفت حسى خالى مى‏باشد و علامت‏ خاصه قسم استرخائیست که حاسها تیره بود و پلک زیرین چشم فرود آمده‏تر باشد و غشاء کام هم از آن جانب لختى فرود آویخته بود و لعاب دهن باز نتواند داشتن و پوست اعضاى ماؤف نرم بود و از تمدد خالى باشد و علامت‏ خاصه قسم تشنجى آنست که حواس بسلامت باشد و پوست روى سخت و ترنجیده بود و خطها و شکنهاى پیشانى ناپدید گردد و آب دهن کم ظاهر شود و پوست روى این شق بطرف گردن بیشتر مائل گردد و از پهلوى و از سر برخى بطرف طول میل کرده باشد و صداعى در ابتداى تشنجى هم واقع شود و این علت چون کهنه و مستحکم شود علاج آن مشکل شود و آنچه از شش ماه درگذرد امید برء آن نباید داشتن‏ علاج‏ طریق احتیاط در جمله آنست که تا هفته نگذرد و ماده آن فى الجمله قرارى نیابد بهیچ علاجى قوى که مخصوص لقوه باشد از سعوط و قطور و غرغره و نطوخ و اشباه آن و همچنین باستفراغات قویه نیز مشغول نشوند که مبادا ماده آن غالب باشد و سخت بجنبد و بر مجارى روح بریزد و سد کند و سکته یا فالج بافجاء پدید آید امّا بعد هفته چون قبض باشد بحقنه معتدل شکم فرود باید آوردن و غذا را بغایت کم باید ساختن از اول و آب را کم ساختن و ترک کردن و بر عسل آب اقتصار کردن و از دیدن روشنائى و آب روان و از هواى نمناک و جایهاى سرد حذر کردن و از هرچه بلغم‏انگیز و بادانگیز باشد پرهیز نمودن و بعد دو هفته حقنه نیز بکار داشتن هر هفته یک نوبت‏ و غذا در استرخاى از جنس نان و عسل و نان خشک و غله خشک بگوشت کبک و طیور و آهو و گوسپند و کبوتر مناسب بود

خلاصة التجارب، متن، ص: 218

و در تشنجى نخود آب بروغن زیت که در ان دارچینى و زیره و گشنیز خشک کرده باشد و تکمید محل مسترخى بر یک و زیره و طلا کردن آن موضع بجند بیدستر عظیم مفید آید و تدهین محل متشنج و صدغها و مهرهاى گردن بدهن الراحه و دهن مسمن نافع بود و گفته‏اند که صاحب لقوه اگر بعد از حقنه تیز مکرر و تقلیل ماده در موضعى نشیند که سخت روشن نباشد و پیوسته در آینه چینى نظر مى‏کند و بتکلف صورت خود را مشاهده مى‏نماید و جوز بوا در دهن مى‏دارد و غذا کم مى‏خورد و گوشت آهو و یا روباه و یا خر کوره و یا کفتار و یا گاو کوهى و یا زله مى‏پزند و کوفته و بروغن زیت آلائیده بر سر و گردن و روى ازو ضماد مى‏کنند سخت نافع بود و حاشا و زوفا و پودنه دشتى و سعتر آنچه میسر شود اندر سرکه جوشانیده از ان طبیخ برابر در پیشانى مریض طلا کردن و مریض را سر بر بخار آن داشتن فائده دهد و این تدابیر تا چهل روز باید کردن و بعد چهل روز چون مرض باقى بود سعوطهاى مناسب بکار باید داشتن و اگر از ان سرکه اندکى گاهگاهى اندر بینى برکشد تا رطوبتى از راه بینى فرود آید بهتر بود و بر درس قوى در بینى مالیدن جهت استرخائى و غیره نافع بود و تیزاب نرم طلا کردن بر مهرهاى گردن و بر تمام یک شق روى در جمله مفید آید و مسهلات قوى مناسب بعد چله باید کردن هر دفعه و ضمادهاى مناسب بر مبادى علت نهادن و بروغن پیه بط و اشباه آن صدغها و مهرهاى گردن را در تشنجى نرم داشتن و در استرخائى خردل بسرکه سوده مالیدن و زنجبیل و فلفل سوده و در آب همچو مرهم پخته طلا کردن گرم گرم نافع بود و غالیه در روغن بان حل کرده مالیدن در جمله نافع آید و همچنین پیپل سوده در روغن سداب و سر بر بخار ابى داشتن که اندر آب آن بابونه و مرزنگوش و سداب و قیسوم و حرمل جوشیده باشد مفید بود محمد بن ذکریا گوید که اگر طعام از ملقو باز گیرند تا تن او گرم شود و رگهاى او خالى گردد پس سر بر بخار آفتابه دارد که در ان طبیخ مذکور بود مکرر و بسیار انگاه بروغن قسط و یا روغن سداب کرده بر سر و صدغ او بمالند مفید بود و قرنفل و وج خائیدن نافع بود و آنچه در تدابیر این علت آزموده‏ایم آنست که چون مرض ظاهر شود سه روز او را طعام و آب ندهند و تا چهل روز او را در خانه نشانند که سخت تاریک بود و اگر احیانا بضرورتى بیرون آید لته سیاه یا کبود و دوتو بر پیش چشم آویزد تا روشنى نه‏بیند و غذا بعد سه روز نان و عسل دهند و اگر مانعى باشد آش سرشته یوغان خورد و بجاى آب عسل آب و پیوسته جوز بوا در دهن گیرد و آب آن فرومیبرد و جهت تشنجى خلطى تخم خروع را بریان کنند و سائیده بر روى پنبه کهنه باندازه تمامى یک شق روى کنند و جندبیدسر سائیده بر آن‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 219

بپاشند و گرم کرده بر شق ماؤف طلا کنند و هر شب تا صباح بر ان چسپیده بگذارند و صباح دیگر برافگنند و تا شب بگذارند و جهت استرخائى جند فقط بگلاب سائیده طلا کنند شبانروزى چند نوبت با جوز بوا یا جند سحق کرده بر روى لته طلاى مذکور نیز کرده طلا کنند و درین اثنا حقنهاى تیز مناسب بعد از سه هفته هر سه روز چهار روز یک نوبت مى‏کنند و بهمین علاج صحت یابند اکثر باذن اللّه تعالى و اکثر زهره کلنگ به آب چقندر نیز مناسب اگر بعد از یک هفته حلکرده در بینى علیل چکانند رطوبات بسیار دفع کند و فائده عظیم دهد و مجربست و آنجا که از تشنج همى‏افتاده باشد در ترطیب و تبدیل مزاج باید کوشیدن بعد از رفع اسباب یبس و آنجا که از سبب ورم افتد نخست علاج ورم باید کردن و امّا در اول حال که لقوه پدید آید و بدانند که البته بفالج یا سکته بازخواهد گشت جهت ظهور بعضى علامات و مقدمات دیگر ازین امراض بالقوه آنجا هیچ مهلت نشاید دادن و فى الحال حقنه تیز باید کردن و غذا قلیلى نخود آب دادن و تیزاب کارى نیکو بر مبادى علت و بر کفهاى دست و پاى و روى زبان کردن و بحب چنبال یا قیروطى اقوى بعد از سه روز تنقیه نمودن و بدین حیل سده تام را منع نمودن و داغ بر چال پس سر و پیش سر و بر صدغین بر محل بستن سل مناسب بود و تنقیه نیکو مزاج را نیکو مبدل باید ساختن و اللّه اعلم تشنّج بهم کشیده شدن عصب و حرکت عضله باشد چنانچه از انبساط عاجز آید و از حرکت انبساط عضو را هم مانع آید و بدان‏جهت عضو کشیده و کج بماند و این گاهى در جمله اعضاى متحرک افتد بجهت وقوع سبب در مبدء اعصاب و گاهى خاص بعضوى افتد جهت وقوع سبب در عضله و عصب آن سبب تشنج یا ادراک مودى بود که عصب از ان بطرف مبدء گریزان شود چون رسیدن خلطى صفراوى حاد بعصب و علامت آن آنست که در عضو متشنج وجعى سخت باشد و یا رسیدن بر وى قوى مکثف باشد از خارج و یا رسیدن سردى از داخل چنانچه از خوردن مخدرات افتد و یا رسیدن سمى بود بعصب از سعى و اشباه آن و یا رسیدن بخارى سمى از داخل مثل بخار منى و طمث محتبس مستحیل بکیفیت سمیت و تقدم این حالات و آفت محل آنها دال بود بران و یا رسیدن بخارى عفن از داخل مثل بخار گرم معده و کدو دانه و غلبه آنها و ظهور وحشت آنها بران گواهى دهد و یا وقوع امتلاى بود اندر عصب که طول آن را کم سازد و عرض آن را زیاده کند و این از بلغم غلیظ بیشتر افتد و احیانا از سودا نیز افتد و علامت غلبه بر خلطى و افتادن مرض بیک‏بار یا امتلاء بدن و کسالت حرکات و گرانى محل مرض شاهد آن بود و یا وقوع خشکى در جرم عصب بود

خلاصة التجارب، متن، ص: 220

که اجزاى عصب از جهت عدم خلا بهم مجتمع گردد و در جمیع اقطار کم شود چنانچه بعد از تپهاى محرقه و استفراغات قویه افتد و با این نحافت و خشکى پوست اکثر بتن و تیزى و گرمى بول واقع شود و تدریجى افتد و یا بادى بود غلیظ که در منافذ و مسام عصب افتد و آن را در عرض بار کشد و کوتاه کند و این را عقال گویند و این قسم دفعة افتد و هیچ گرانى نکند و بزودى مرتفع شود و یا ادراک آفت عضوى باشد که شرکتى دارد با دماغ که مبدء اعصابست چون رحم متورم و منقلب و معده متورم و متضرر از ورود صفراى محترقه و گاه باشد که بجهت ترسى یا غم عظیم روح بیک‏بار بباطن بازگردد و عضلها بمتابعت روح تقلص کند و تشنج افتد و بباید دانست که هر تشنج که از پس جراحت افتد علامت مرگ بود و هر الم که بعد تشنج در عضو متشنج پدید آید تشنج سبب آن بوده باشد و آنچه الم مقدم بوده باشد تشنج بسبب آن پدید آمده باشد و بسیار باشد که اندر تشنج چشم احول شود و روى سرخ برآید و دم زدن دشوار گردد بواسطه کشیده شدن عضلهاى حنجره و گردن و عصب مجوف و باشد که هیئت آن بدان ماند که مى‏خندد و خنده نباشد بجهت کشیده شدن عضله رخسارها و گاه بود که طبع و آب تاختن بازگیرد و بسبب کشیده شدن عضلهاى شکم و مثانه و گاه بود که بول همچون خونابه آید با کفک و پدید آمدن باوهاى بسیار اندر معده و شکم علامت بد بود و هر تشنجى که کهنه گردد علاج آن دشوار شود و آنچه از یبس افتد علاج آن مشکلتر از ان بود که از رطوبت افتد و آنچه عام افتد علاج آن دشوارتر از ان باشد که در بعضى اعضا افتد علاج‏ چون اسباب حدوث این مرض قریبست باسباب حدوث صرع و از اعراض آن نیز واقعست مناسب هر حال همان نوع تدابیر بکار داشتن لیکن چون اینجا بهم کشیدگى در عضو واقعست پیوسته و فرجه و نوبتى ندارد و در ان مى‏باید کوشیدن که عصب و عضله بمقدار طبیعى خود بازآید امّا یبسى بترطیب مزاج و تدهینات متصله و تسکین حرارت و تدارک استفراغ این مقصود حاصل گردد و در امتلائى باستفراغ خلط غالب و تقویت از خارج بادهان مناسب و از داخل بغذا و شربتهاى موافق و اندک و دستور جمله در ابواب سابقه مبین شده است و آنچه مجربان نافع یافته‏اند آنست که چون تشنج اندر همه اعصاب افتد صاحب آن را بیک‏بار اندر آب سخت سرد غوطه دهند و برآورند بشرطى که جوان و لحمانى بود و فصل گرم بود و بر تن او هیچ ریشى نباشد و آنکه این علاج برنیابد او را اندر آب معدن گوگرد و اندر طبیخ کفتار و یا روباه و یا در طبیخ عقاقیر چون براز اسفند و برگ غار و پودنه دشتى و سعد و مرزنگوش و شبت و خوش‏نظر و یا در طبیخ‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 221

بیخ درخت بشکال باید نشاندن و روغن بنفشه و یا روغن سوسن و یا روغن کفتار مالیدن و خداوند تشنج امتلاى عام را و بعضى تشنجهاى خاص را تپ آمدن عظیم نافع بود و گفته‏اند که اگر حلتیت و جند بیدستر بهم مساوى سرشته و چند جوزى بدهند تپ آورد و در حال تشنج بگشاید و غذاى ایشان نان و عسل آب و نخود آب با براز گرم و اشباه آن نیکو بود و اگر قوت کم باشد مرق گوشتهاى گرم اندکى مناسب بود چون تشنج اندر عضوى خاص بود تیزاب مدبر بمالند مکرر عظیم نافع آید و بسى مردم را بدین علاج شده و اگر دنبه شرحه کرده تازه بر ان عضو به‏بندند و بگذارند تا بران کنده شود پس بردارند و مکرر کنند مفید آید و ضماد میعه تر و جند بیدستر و فرفیون و موم روغن کنجد مفید باشد و در گرمابه مفید خشک و در ریگ گرم و ریزه نشستن نافع باشد و خداوند تشنج یابس را اگر تپ نباشد اندر آبزنى نشاندن که اندر ان بنفشه و خطمى و کدو و خیار و موم روغن و بنفشه بادام باشد و روغنها نرم مالیدن و حقنهاى ترى فزاینده کردن نافع بود و غذا شیر تازه با شکر و روغن بادام دادن مفید آید و آنجا که تپ هم باشد اندر آب زنى نشاندن که اندر ان کدو و نیلوفر و خیار و خیار و خربزه هندى و برگ بید و کشک جو و بنفشه و کوک جوشیده باشد و روغنهاى ترى‏فزاینده نافع آید و غذا کشک آب با روغن بادام و آب خیار و کدوى پخته مفید بود و در جمله یبسى لعاب اسپغول و آب برگ خرفه و کدوى تربز سر طلا کردن پیوسته نافع آید صاحب ذخیره گوید که کندنا و لیلاب کوفته در گرمابه بر سر صاحب تشنج خشک فرمودم مالیدند نافع افتاد و اللّه اعلم‏

کزاز

نوعى از تشنج بود مخصوص بعضلها و عصبهاى گردن از پیش و پس چنانچه گردن راست بماند و نتواند التفات کردن و نتواند خفتن و از جهت کثرت اعراض بدین قسم جدا مذکور مى‏گردد و سبب آن بادى غلیظ بود که در منافذ عصب گرزد و آن را کشیده دارد و باشد که ماده اندر کیفهاى عصب و اجزاى عضله گذر یابد و بسبب سرمائى که بدان محل رسد کیفها و اجزاى عصب و عضله فراهم نشیند و بدان جهت دردها تولد کند و حرکتها باطل گردد علامات‏

خاصه کزاز آنست که هیئت روى و چشم صاحب آن بهیئت روى و چشم صاحب خناق ماند و گاه باشد چشمها را زود برهم مى‏زند و اشک مى‏ریزد و دندانها بهم درمى‏نشیند و گردن کوتاه ماند و دوشها برآمده بود و نفس زدن از حال طبیعى بگردد و باشد که هیئت خنده بر روى او نماید و خنده نباشد چنانچه در تشنج مطلق شده باشد باشد که عضله شکم و مثانه هم کشیده شود بر شکلى که قوت دافعه باطل گردد بول باز گیرد و باشد که عضله مثانه کشیده شده باشد بر شکلى که قوت ماسکه آن باطل گردد که با آن رگى بگسلد

خلاصة التجارب، متن، ص: 222

و جول خون گردد و باشد که عضله مقعده و معاى مستقیم کشیده شود و ثفل را نگاه نتوان داشتن و باشد که بعضى را بسبب فسردگى قولنج گیرد و اندر بیشتر حالها بول همچون خوناب یا کفک باشد و بسیار باشد که عصبها بسبب کشیدگى پیچیده شود و بیمار از جامه خواب خود را بیرون افگند و مى‏غلطد و همه انواع از بیخوابى و درد خالى نباشد خاصة در میان دو کتف و هرگاه عضله قفا و پشت کسى را سخت شود و آب دهن و شربت بد بحلق رود اختلاج و خارش اندر همه اندامها پدید آید و از خاریدن لذت نیابد و زبان گرانى کند و مقدمه کزاز باشد علاج‏ همان نوع باید کردن که در تشنج مذکور شده و در تحلیل باد غلیظ از عصب و عضله کوشیدن و ضمادها و روغنهاى گرم‏تر بکار داشتن و پیه خرگور و پیه شیر و پیه کفتار و پیه گاو کوهى گداخته مالیدن و شیر بر عضلها دوشیدن از شیر آدمى و غیره و چون کزاز از امتلا افتد بحقنه تیز علاج کردن اولى بود و اگر حقنه تیز امعا را بسوزد شیر روغن دنبه یا گاوى دیگر باز حقنه کند سوزش بنشاند و در جمله شیر خرور سرد کردن و سر مالیدن نافع بود و تیزاب کارى مفید آید و اللّه اعلم‏

تمدد

راست ماندن عصب و عضله عضو متحرک بود چنانچه از انقباض عاجز آید و عضو را از حرکت انقباض مانع آید و بدان جهت عضو راست بماند و سبب آن اغلب ماده بود رقیق که نفوذ کند در جرم عصب بمساوات و لیفهاى عصب آن را فروخورد در حین انبساط عضو و آن ماده آنجا منجمد گردد بر همان هیئت در خلل عصب و عصب را همچنان بدارد بى‏آنکه طول یا عرض آن نقصانى شود همچنانکه فتیله که موم گداخته را فروخورد و سرد گردد و باشد که موذى بمدد و عصب رسد و عصب آن بطرف منتهى در طول گریزان شود و بران هیئت بماند و بازگشتن آن گردد و باشد که یبوستى اندر عصب آید و عرض آن را کم کند به مجتمع ساختن لیفهاى عصب و طول آن را بر حال خود بدارد و آن یبس مانع آید آن را انعطاف و هر سببى بعلامات خود متمیز گردد چنانچه اکثر مبین شده در ابواب امراض سابقه و این مرض مخصوص باعضاى آلیه بود علاج‏ همان نوع باید کردن که در تشنج مبین شده عورتى را که در هرات یک پاى او متمدد شده بود و از زانو خم نمى‏توانست شد اطبا بسى از علاجهاى تشنج فرمودند نافع نیامده بود حضرت فرمودند تیزاب فاروقى تیز بران و کف دست و پاى او مالیدند مکرر چنانکه پوستى نیک از کف پاى او برخاست و بعد از ان روغن کارى زخم مى‏کرد در دو سه روز خوش شد و او را چیزهاى بلغم‏انگیز پرهیز مى‏فرمودند و از چیزى پر خوردن نیز منع مى‏کردند و اللّه اعلم‏

اختلاج‏

جهیدن سطح ظاهر عضو بود و سبب آن بادى بود غلیظ که در عضله محتبس گردد و بحرکت خویش و عضله و پوستى را که ملاصق آنست بجنباند و سبب‏

خلاصة التجارب، متن، ص: 223

حرکت آن باد کوشش طبیعت عضو بود در دفع آن و این باد غلیظ گاهى بخار ماده غلیظ بود که بمدد حرارت قوى حاصل شده باشد چنانکه بعد از خوردن دواى گرم احیانا واقع مى‏شود و یا بعد از غضبى و یا رعبى عظیم پدید مى‏آید و گاهى بخار ماده غیر غلیظ باشد که بسببى در عضو محتبس گردد و از احتباس غلیظ شود همچو هواى چاه آب و این باد گاهى که سوداوى افتد چنانچه اصحاب مالیخولیاى مراقى و مطحولان را افتد تحلیل مشکل پذیرد بسبب مدد یافتن ماده و یبوست طبع آن جهت آنکه محلل بى‏گرمى نمى‏باشد و گرمى مدد تولید ماده و یبس آن مى‏شود و هر اختلاج که در همه تن افتد و دائمى گردد مقدمه مالیخولیا و صرع بود و اگر اندر روى افتد و دائمى شود مقدمه لقوه باشد و اگر اندر سر پهلوها افتد و غالب گردد مقدمه آماس حجاب بود و اندر دیگر اندامها گاهى مقدمه تشنج بود علاج‏

آنجا که از باد خشک افتد تبدیل مزاج و تقلیل سودا و اصلاح عضو مأوف و عضوى که بشرکت فساد آن پدید آمده باید کردن و بر محل اختلاج طلاى محلل معتدل و کثیر الرطوبت باید افگندن و روغنهاى نرم معتدل چون روغن بنفشه مالیدن بسیار دیدیم که بخوردن چیزهاى سرد و تر از میوه و غیره تسکین یافت و آنجا که از باد تر افتد بعلاج لقوه استرخاى و تشنج امتلائى علاج کردن و از ضماد و کماد و غرغره و غذا و شربت و روغن کارى و اشباه آن و اگر آن موضع را اول بخرقه درشت بمالند انگاه روغن مالند بهتر باشد و طلاهاى مناسب بران افگندن که بران بچسپد بتخصیص آنچه در ان سریشم باشد عظیم نافع آید و از هرچه بادانگیز بود حذر واجب باشد و بدانکه حکماى هند اکثر امراض دماغى را که سریع البرء است و بیک‏بارى افتد مثل صرع و تشنج و رعشه و لقوه و تمدد و اختلاج سبب آن را باد غلیظ دانسته‏اند و در علاج اول تنقیه خلطى که باد از ان حاصل شده است کنند انگاه بمالیدن دواهاى محلل آن از خارج و خورانیدن دواهاى دافع باد کوشند و اغلب بقوت سموم آن ماده را از خلل اعماق و اعضا بیرون برند و اللّه اعلم‏

 

خلاصة التجارب
و اما امراض دماغى و اسباب و علامات و معالجات آنها ..... ص : 166
          صداع ..... ص : 166
                    اما بعد صداع گرم بیماده ..... ص : 167
                    اما صداع‏خونى ..... ص : 167
                    اما صداع صفراوى ..... ص : 168
                    سرو بى‏ماده ..... ص : 168
                    اما صداع بلغمى ..... ص : 169
                    اما صداع سوداوى ..... ص : 169
                    و اما صداع خشک بى‏ماده ..... ص : 169
                    اما صداع اعیائى ..... ص : 170
                    اما صداعى که باد غلیظ خیزد ..... ص : 170
                    اما صداع که از دکاى حس دماغ افتد ..... ص : 170
                    اما صداع که از ضعف دماغ خیزد ..... ص : 171
                    اما صداع که از افراط جماع افتد ..... ص : 171
                    اما صداع که از خمار خیزد ..... ص : 171
                    اما صداع که بمشارکت عضو دیگر افتد ..... ص : 172
                    اما صداع که از کرم و غیره افتد ..... ص : 172
                    اما صداع که از کرم دماغ خیزد ..... ص : 172
          اما بیضه و خوده ..... ص : 172
          و اما شقیقه ..... ص : 173
          قرانیطس ..... ص : 175
          شفاقلوس ..... ص : 179
          حمره و قوباى دماغ ..... ص : 179
          صبا ..... ص : 179
          لیثرغس ..... ص : 180
          سبات سهرى و سهر سباتى ..... ص : 181
          حمق ..... ص : 182
          نسیان ..... ص : 182
          مالیخولیا ..... ص : 182
                    اغذیه نافعه ..... ص : 188
                    اشربه نافعه ..... ص : 189
                    حلواهاى مفید ..... ص : 189
                    میوه‏هاى مناسب ..... ص : 189
                    ملینات و مسهلات لائق ..... ص : 189
          عشق ..... ص : 189
          جنون ..... ص : 190
          اسبات ..... ص : 191
          سهر بیخوابى ..... ص : 192
          شخوص ..... ص : 194
          کابوس ..... ص : 196
          مصرع ..... ص : 197
          سکته ..... ص : 205
          فالج ..... ص : 208
          حذر ..... ص : 214
          رعشه ..... ص : 215
          لقوه ..... ص : 216
          کزاز ..... ص : 221
          تمدد ..... ص : 222
          اختلاج ..... ص : 222

X